بعد از یه سال دوباره این اپ رو باز کردم و بد نیست بگم که در این بین با دختری آشنا شدم که زیباییش در نگاه اول مبهوت و میخکوبم کرد. بعدها بهش گفتم همون بار اول که دیدمت، به خودم گفتم من اینو میخوام. خلاصهی این داستان شیرین عاشقانه تا به حال این بوده که اسمش رو زدم تو شناسنامهام.
Posts by هابسبورگ
بعد از ده ماه دوباره این اپ رو باز کردم و دیدم آخرین نوشتهام راجع به ترکشدن ناگهانیم بوده. داره کمکم میشه یکسال که چنین تجربهی عجیبی رو از سر گذروندم. دورههای خشم و غم و حسرت و یاس رو به سختی گذروندم، اما هنوز کاملاً به قبل باز نگشتم. زیاد پیش میاد که نصفهشب با یادش از خواب بپرم.
تو خواب کابوس دیدم. از خواب پریدم و برای کمک تو دلم اسمش رو صدا زدم.ولی یادم افتاد که چند روزه که منو ترک کرده و رفته.
بابا فاک به تو، فاک به من، فاک به فیلمه
کوت کن و اطلاعاتی که تو توییتر به واجا دادی رو دوباره بگو
خب این زیدمون هم آب پاکی رو ریخت رو دستمون و جدیجدی باهام کات کرد. ترکیبیم از ناراحتی و افسوس و تنهایی شدید. چه بدکرداری ای چرخ …
خدا بد نده
وسط این بگاییا تنها خبر خوشایند این بود که بیتکوین پس از مدتها دوباره کشید بالا. باز تقی به توقی خورد، حس گرگ والستریتبودنمون گل کرد.
روز اول ۲۰۲۴ فرجام ناخوشایندی داشت. زیدم بهم گفت داره تلاش میکنه که بتونه بر احساساتش غلبه کنه و بهم بگه نه. حالا خوبه که اول زمستونه، وگرنه باس میگفتیم سالی که نکوست از بهارش چیز.
خب ما هم سر خوردیم تو سال جدید میلادی. امیدوارم ۲۰۲۴ سال بهتری باشه از پارسال.
از سر بیکاری افتادم به دوباره دیدن سریال «نقطهچین». در اولین نگاه چیزی که جای خالیش رو حس کردم این بود که کاش ما هم سر کار یه آبدارچی داشتیم که گاهی میومد و بهمون چایی تعرف میکرد و ما هم با همکارا شوخی کارمندی میکردیم :)
دیروز یه بابایی ازم خواست که ببینم میتونم برای انتقال پول یه آشناش بهش کمک کنم یا نه. خانمه از ایران با شمارهی انگلیس بهم زنگ زد و ازم خواست که برم مقدار نسبتاً زیادی پول نقد رو از یه صراف افغان تحویل بگیرم و بدم به یه وکیل آلمانی. بعد پیچوندنش هم نفهمیدم اسکم بود یا پولشویی.
منم هر سری مسافرت میام اونجا یکیدو کیلو چاق میشم :)
اصلاٌ آدم دچار اعتیاد به شکر میشه.
بد نیست یادآوری کنم که جنتی هنوز زندهست.
پرواز داداشم از قطر به تهران سه ساعت تاخیر داشته. ظاهراً یه خانم ایرانی ساکن آلمان قبل شروع پرواز با خدمه درگیر شده و واسه همین پیادهاش کردن. با خنده ازم پرسید جریان چیه که این ایرانیهای آلمان انقدر دیوونهان. نمیدونست که پس این شوخی حقیقتیه که در انتظار همهی ما ساکنین این سرزمین سرده.
قدیما یه صفحهی بامزهای بود تو فیسبوک به اسم «ژانر». یه سری شخصیت بامزه خلق کرده بود مثل «امیرعلی» که دربارهشون مینوشت. یکی از تکیهکلامهاش هم «سامانهی باقر» بود که ظاهراً در طول زمان دچار تغییر شده و بنا بر روح زمانه به «سامانهی سطلی» تبدیل شده.
الان یادم افتاد که این مردی حداد عادل زمان سخنرانیهای انتخاباتی مجلس هفتم گفته بود که ایران رو ژاپن اسلامی میکنیم.
بزرگ شدم یه شبکهی اجتماعی میزنم فقط واسه سی سال به بالا، یا چه میدونم فقط واسه متولدین دهههای شصت و هفتاد. اسیر شدیم از دست یه مشت فنچ تو تیوتر :)
سلمونی نرو با ما بد باش فقط
از میزان علاقهام به آلمان یکیش اینکه هر از چندی دوست دارم تعطیلات برم یه جایی که آلمانی نشنوم. واقعاً دوست دارم مغزم از یاد اینا ریست بشه. و ضدحالترین لحظات سفر جاییه که یهو اون سر دنیا آلمانی میخوره به گوشِت. نمونهاش یه بار وسط فاکینگ آمریکا لابی هتل شروع کرد به پخش یه رادیوی آلمانی.
یه نکتهی جالب فیلم «آقای هالو»ی مهرجویی اینه که نقش اصلی فیلم پس از اینکه متوجه میشه که خانمی که میخواد باهاش ازدواج کنه فاحشهست، بهش میگه بریم آب توبه بریزیم رو سرت و ازدواج کنیم. رفتاری مشابه برخورد بهروز وثوق با شهره آغداشلو در «سوتهدلان» و برخلاف مواجههی داریوش با این امر در «فریاد زیر آب».
به مناسبت درگذشت دردناک مهرجویی گفتم بشینم یه چندتا از فیلمهای استاد رو ببینم. «لامینور» خیلی شعاری بود و بعد از نیمساعت ولش کردم. «آقای هالو» داستان تکراری یه دهاتی بود که میره شهر و میخوان سرش کلاه بذارن. «پری» داستان آدمی گمگشتهی معنی بود، ولی فیلمنامه و بازیهاش به گرد پای «هامون» نمیرسن.
عاااااو
آسمان آبی بالای سرم
سکیییینه