نه بابا فقط با روند و ساختارش نتونستم ارتباط بگیرم یا نقل قولهای طولانیش.
Posts by nastaran
خوب که هست ولی من نتونستم🥲
خوندی کتابو؟ من نتونستم ارتباط بگیرم.
کفر زلفش ره دین میزد و آن سنگین دل
در پیاش مشعلی از چهره برافروخته بود
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
اللّه اللّه که تلف کرد و که اندوخته بود
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یا رب! این قلبشناسی ز که آموخته بود؟
دوش میآمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزدهای سوخته بود
رسم عاشقکشی و شیوۀ شهرآشوبی
جامهای بود که بر قامت او دوخته بود
جانِ عشّاق سپند رخ خود میدانست
و آتشِ چهره بدین کار برافروخته بود
گر چه میگفت که زارت بکشم، میدیدم
که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود
یه جور معلقی انگار. عین بادبادکی که بندتو قیچی کردن.
در من مردابی پیر به انتظار نشسته. همین که نیلوفرش بمیرد، او نیز خواهد مرد.
چه بیشعور
میخوام برم رو ابرا همدم ستارهها شم.
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را
باد با خود برد
نطفه ای که به راحتیِ تف کردن یک رهگذر میتوانست از بستر رها شود، ماند و بسته شد. ماند و یک انسان بیارزش شد. انگار اگر نمیماند، دنیا تباه میشد. با ماندش خودش تباه شد. یک روز که غصهاش گرفته بود روی کاغذ نوشت: نطفهای که به راحتیِ تف کردن یک رهگذر میتوانست از بستر رها شود، مانو و بسته شد...
بین خواب و بیداری احساس کردم یه صدای ریز تق تق میاد. انگار که یه نفر با انگشتش آروم بزنه رو شیشهی پنجره. رفتم پرده رو زدم عقب دیدم بارون میباره. پنجره رو باز کردم، ترکیب بوی بارون، تاریکی مطلق حیاط و شاخههای بیپروای درخت لختمون باعث شد یه داستانی متولد بشه. یه داستانی که اندازهی امشب مورمورکننده است
اونجا که هایده میگه: برو برو که بیحقیقتی...
عجب جملهای! عجب جملهای!
به خودم میگم این صورتکه، میتونم از صورتم برش دارم.
خودمو میبینم تو آینه میگم این غریبه کیه از من چی میخواد؟
نه والا الان بیحوصلهی مستم🤣
چه بیهوده مستم
در به در هميشگی كولی صد ساله منم
خاک تمام جاده هاست جامه ی كهنه تنم
درسته. متاسفانه الان همش بحث و تلاش برای اثبات عقایده..
واقعا حرف زدن درمورد موقعیت و مشورت گرفتن خیلی خوبه، آدم باتجربه و دنیا دیده هم باشه که چه بهتر.
واقعا دلم حرف زدن میخواد. یه گفتوگوی جدی و فعال. اصلا یادم نمیاد تاحالا با کسی حرف زده باشم!
چقدر از خودم دور شدم، چقدر حس ناکافی بودن دارم، چقدر برای اثبات خودم تقلا میکنم...
امروز رفتم بیرون زیر برف قدم بزنم، یه دلتنگی عجیبی اومد سراغم. خیلی عجیب و سنگین. قلبم زودتر از نوک دماغ و انگشتام یخ زد.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهای بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.
-مهدی اخوان ثالث
پُر نقش تر از فرشِ دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را
یک بار هم ای عشقِ من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را...
خیلی ملایم و لطیفه
سیمای مسیحایی اندوه تو ای عشق، ای عشق، ای عشق
در غربت این مهلکه فریادرسم بود
ای عشق، ای عشق...
گفته بودی كه چرا محو تماشاي منی
وان چنان مات كه يكدم مژه بر هم نزنی؟
نگفتهها را شنیدم، نانوشتهها را خواندم.
من میفهمم.