خیلی خیلی غمگینم و انگار هیچ تسکینی نیست. یه ملال مداوم روی دوشم گذاشتم و خودم رو اینطرف و اونطرف میکشونم.
Posts by Davood
به سختی به اینترنت وصل میشیم.
عنوان روزنامهنگار را از روی صفحهام برداشتم. بماند به یادگار از "روزگار سپری شده مردم سالخورده"
زنان موتورسوار داخل شهر به مراتب تو رانندگی با دقت، آرامش بیشتر و اصولیتر با موتور حرکت میکنن. هر بار که یکیشون رو میبینم از این همه آرامششون لذت میبرم. قشنگ مشخصه خودشون هم کیف میکنن.
یه مجموعهی مشآپ کمنظیر شامل ۴۸ قطعهی آرام و دلنشین از اجراهای شجریان خریدم که عیش مدام هستن. دو قطعه از خانم هایده و دو قطعه از بنان هم بهم هدیه داد.
یک مصرع توی غزلیات حافط هست که هر وقت روی زبانم جاری میشود، شوقهای نهان، عشقهای غریب، جانهای مشوش ، رویاهای بیشمار، غمزهها و اشارات و نظرها، جنونها و بیشمار دل و دستهای بیقرار را به یادم میآورد:
"کرشمهای کن و بازار ساحری بشکن"
یه پای سیب خریدم قیامت. فیالواقع ۶۳ سال جوان شدم :)
فکر کنم زمینهای کشاورزی اون منطقه هم بیتاثیر نبوده، شایدم اشتباه میکنم. خیلی سال پیش رفتم اونجا. به نسبت جاهای دیگه تولیدش بالا گزارش شده
برای آنکه ملتی ارزش داشته باشد، باید حد وسط آن خوب باشد.آنچه تمدن یا به سادگی جامعه میخوانیم، جز کیفیت عالی آدمهای معمولی که آن را میسازند چیز دیگری نیست.
امیل سیوران
قطعات تفکر
هر چه بیشتر از بیعدالتی رنج برده باشیم، خطر بزرگتری وجود دارد که دچار خودپسندی یا به کلی خودبزرگبینی شویم.هر قربانی به غلط خود را برگزیده میپندارد و از آن به خود میبالد و با این باور رفتار میکند، در حالیکه متوجه نیست که بدینگونه، درست به مقام شیطان میرسد.
امیل سیوران
🫂
امروز هجدهم تیرماه است.
آزادی حقیقی نه در رهایی از قانون، بلکه در عبور از قانون است.
آگامبن
🫂
قربانت رفیق🫂
انگار از توی یه کابوس بیرون اومدیم
🫂
چه خوشبختی تو که هنوز هم میتوانی امیدوار باشی.
فاوست
گوته
🙏🌺
:))
زبان شیر هم مثل سمباده میمونه و انقد زبر و قوی است که با زبون کشیدن روی پوست شکار، پوست رو نازک میکنه تا بتونه راحت بخوردش
مبارکه🌺
دریاب که از روح جدا خواهی رفت
در پرده اسرار فنا خواهی رفت
خیام
چند روز پیش،رفتم تا رشت و از اونجا گفتم برم یه سر تا فومن. هم کلوچه بخرم ، هم چای فومن. از اونجا با کلوچه و چای رحیم آباد املش برگشتم. چای بینظیری با رنگی قرمز، طعمی گس و عطری بکر. باران هم بود با ابرها و قطرات و خاطرات قشنگش.
تهران ترکیبی از ترافیک و غصه است.
:/
گفت بهشون تحویل میدیم میندازن یه گوشه بعد چون در کل نیروی کار کم دارن و کسی نمیره اونجا کار کنه بیشترشون اتباع هستن که همونها رو هم نمیتونن از دست بدن.
رفتم آرادکوه برای عکاسی از محل دفن و بازیافت زبالهی تهران. محیطی کاملا آخرالزمانی. انتهای جهان، انگار هر چی تهران خورده اونجا بالا آورده. بعد وسط اون کثافت که بر اثر فعل و انفعالات گاز متان اکسیژن کم بود، کارگرا نه ماسک داشتن و نه دستکش.عین خیالشون نبود و مسئولشون میگفت: خودشون استفاده نمیکنن.
سرم درد میکرد، دو تا کدئین با هم خوردم بلکم زودتر اثر کنه، الان تو یه حالیام انگار تازه از پای بساط بلند شدم. قرصامون مگه گچ نبود، این یکی چرا اینجوری شد :)