چقدرروزهامون داره تندتندمیگذره و حس میکنم دارم پا به سن میزارم.این حسو دوست ندارم.
Posts by Nuchan
امیدوارم این بار ازامتحانش سربلند بیرون بیاد.دلم میخاد بگم تلاششو داره میکنه.اینهمه سال رو ازدست داد ولی آخرین بارهم بهش فرصت میدم
امشب زن و مردمهربون اومدن تولد هفته ی پیشم رو سورپرایزم کردن.چقدرحس خوبیه وقتی میبینی ادم های اطرافت دوستت دارن.
بیست و هشتم خرداد ماه نشستم توی بالکن و هوای خنکی میاد و دلم پرشده از ترس ازدست دادن خونه ی مادربزرک و میدونم که هیچ گریزی ازش نیست…بالاخره باید یک روز ابن اتفاق بیفته.ولی برام خیلی غم انگیزه
دوباره خونه رو مشتری اومده بخره و اشک تو چشامه.نمیدونم !چی داره اذیتم میکنه؟دوست داشتنی های اون خونه رفتن و دیگه هیچ کس نیست..فقط یه خونه ی بزرگ تو بهترین جای تهرانه که چشم همه دنبالشه.ولی قلبم بدفشرده میشه
دوباره اعصابم بهم ریخت
دیروز رفتم داروخانه اکسی کدون بگیرم.میگه باید حتمانسخه الکترونیکی باشه!میگم دوساله دارم میگیرم نسخه الکترونیکی نخواسته ،دوباره یک مدل آزارجدیدب ای مریض های سرطانی؟لعنت بهتون مه فقط باعث آزارید
بازی های تکرارشونده راه میندازه.همیشه یک لوپ تکراری داره.من چرا همیشه فکرمیکنم درست میشه اوضاع؟!
ولی تقصیرمن نبود به اینجارسیدیم.دیریادت افتاد بسازی…
مریضی مامان منو ازهم پاشوند.واقعانمیدونم چجوری دوسال شب و روز پرستاری کردم خونه داری کردم و تمام بارهارو به دوش کشیدم.الان هیچی جون و اعصاب ندارم.کاش به این مرحله نمی رسیدم
دیگه ادم خیلی چیزانیستم
دیگه حتی نمیتونم گریه کنم
چقدرحس بدی دارم
چقدرحس بدی دارم
چقدرحس بدی دارم
آدم هاهیچوقت عوض نمیشن
امروز فروپاشیدم.
من هنوزدارم مقاومت میکنم
فقط دارم صبوری میکنم توی اداره #مالیات_کیش
کاش میشد یه کاری کرد.فقط نظاره گرم چطوری روزهاش میگذره و فقط غصه میخورم.زندگی من بعدازفهمیدن بیماریش ازبین رفت..هیچ کاری ازدستم برنمیاد..
حالم،بی پناهه.خرلحظه دارم کابوس می بینم،توخواب تو بیداری..دارم ازپا میفتم..بی پناهم
یک بازی دوست میدارم رو گوشی همه نصب میکنم بشینم بازی کنم از بس قشنگم من
امروزماهیچه پختم،هنوزنشده،بعدمیگم ماجانک شب همبرگردرست کنیم؟آشپزی که منم
میخام برم جزیره کلی کاردارم.ازطرفی شیمی درمانی ماجانکم نزدیکه..هی نشستم حساب کتاب میکنم.خدالعنتشون کنه بلیط دویست و پنجاه تومنی رو کردن دو میلیون.گه تو قبرهمتون
بیست و سوم مهرماه هزاروچهارصدودو
خوابم برده بود ،مامانم کابوس دید و ترسیده بودتوخواب جیغ آروم میزد نفسش سنگین بود مثل جت پریدم بهش آب دادم..بهش گفتم نترس من کنارتم بعد رفتم تواتاق نشستم گریه کردم..این روزها دارم له تروله ترمیشم..
بابا ساعت ۲:۴۰ دقیقه ی صبحه پدسگا دارین تو خیابون دوردورمیکنین و هوارمیکشین بی پدرمادرا،حرومزاده این که آسایش و آرامش رو ازآدم میگیرین..لعنت بهتون
دلم لکزده برم جزیره و توی ارامش خودم باشم،هرچقدردلم میخادبخابم وهرچب دوست دارم بخورم و عصراهم ماشین رو بردارم و برم دور دور،اما این روزهاحتی وقت نمیکنم برم حموم..روزهای سختی داریم مونس.دیدن دردکشیدن مادروقتی هیچ کاری نمیتونی بکنی جونت رو میگیره
کاش یکی اکانت اینستاگرام کاری من رو برمیگردوند
یکم شهریورسال هزارپچهارصد و دو
كشتار گلها موجب دير آمدن بهار نمى شود.
وای بمیرم براش..بمیرم براش..لعنت به این کثافت ها