نشستم خاطرات بدمون رو مرور کردم، دعواهامون، خط و خراشی که رو روان هم انداختیم بلکه دلم تنگ نشه دیگه.
اما، نشد. باز هم دلم تنگشونه.
Posts by Jouhatso
سللللام
چه حال؟ چه خبر؟
چه جات خالی بود 💚
جهانا چه بدمهر و بدخو جهانی
.
.
.
به هر کار کردم تو را آزمایش
سراسر فریبی، سراسر زیانی
وگر آزمایمت صد بار دیگر
همانی همانی همانی همانی
میگه "تو جای ما هم از زندگی لذت ببر" و من آتیش میگیرم و خاکستر میشم.
تُف تو روت چرخ گردون.
پناه بر خیام:
دنیا دیدی و هر چه دیدی هیچ است
و آن نیز که گفتی و شنیدی هیچ است
سرتاسرِ آفاق دویدی هیچ است
و آن نیز که در خانه خزیدی هیچ است
دیروز دم غروب، همین وقتها، که داشتم میرفتم بدَوَم، رو کردم به آسمون(ناخودآگاه) گفتم خدایا امشب این روانی کشورم رو ویرون نکنه. امروز که میرفتم یادم افتاد چه مستاصل و بیپناه و عاجز بودم، چه سادهلوحانه چنگ زدم به آسمون.
کاشکی نوشتن بلد بودم، روایت میکردم چهها که بر ما نگذشت تو اون سرزمین، تو این روزگار.
هر چی پارو زدم، اضطرابم بیشتر شد.
نمیخوام به حرفهای این مرتیکه و به احتمالات فکر کنم. اما کو اختیار؟
عادت نمیکنم.
ایران عزیزم، ای دریغ!
صبح دیدمش.
میدونم چرا دوستش دارم ولی اگر به زبون بیاد زشت و کلیشهایه.
دیروز صبح به این که اینترنت داشت شماره تلفن اونا رو دادم که یه خبری ازشون بگیره. هنوز خبری نداده.
نمیتونم از خودم در برابر بدگمونیهام محافظت کنم. مضطرب.
چه به سادگی کشورم ویران شد.
هیچ امیدی نیست. هیچ راهی.
میترسم.
یه سری دوست مجازی دارم که هفت هشت ده ساله توئیتهاشون رو میخونم. ازشون بیخبرم. با قطعی اینترنت غیب شدهاند. نیستند. کجان؟ خوبن؟ یه روزایی، یه زمانی از هرکسی نزدیکتر بودهاند. اگه هیچ وقت آنلاین نشن چی؟
چه برزخی!
میدونی چی به جنون میرسونه منو؟ اینکه بعد از جنگ یه گُهی بیاد بدتر ازینا.
سادهلوحانهست، احمقانهست، میدونم! اما من اون سرزمین رو دوست دارم. اون شهر رو دوست دارم.
اگر سگ زاده شده بودم بهتر نبود؟ بود.
این دو تا اسرائیلی به من لبخند میزنند، من دلم میخواست با دستهای خودم خفهشون میکردم.
از خودم بابت اینهمه خشم و نفرت خجالت میکشم.
غمگین بودنم رو میفهمم اما نمیفهمم چرا از سر صبح عصبانیام.
چه روزهای سیاهی، چی بدبختی بیکرانی رو داریم سپری میکنیم.
ولی انگار هیچ کس شاد نیست. میرقصیم و میخندیم اما شاد نیستیم. رها و راحت هستیم اما شاد نه. یاد کشتهها؟ ترس از آینده؟ ویرانه بر جا مونده؟ نمیدونم. خنده، خنده شادی نیست. خنده هیستریکه.
به خاطر جانهای از دست رفته و زندگیهای نکرده، های های گریه میکنم.
ای کاش محاکمه میشد، طولانی و فرساینده.
بهار بهار باز اومده دوباره
شام چی خوردین؟ من ماست و خیار و شکلات.
هوا، هوای پیادهروی و تفرج در دشت و صحراست ولی خب برو کار میکن مگو چیست کار.
دیگه برات کامنت نمیذارم.
*زینب جون
حالا بپرسیم کی همه جواب نمیدی ولی به هر حال "کی"؟