رفتیم یه مهدکودکی دیدیم که مدلش play based بود. با کلی فضای باز و باغچه و خرگوش و مرغ و خروس. انقدر زیبا بود که بعد اون هیچجای دیگه به چشمم نمیاد. مشکل اینه که همونقدر که زیباتر بود گرونتر هم بود.
Posts by teal
به بابام پیامک فرستادم الکی. فکر نمیکردم برسه. اما یک دقیقه بعد جواب داد و دو سه تا تکست فرستاد. دلم باز شد ولی امیدوارم خیلی تومن هزینه نشه براش.
اپلیکیشن توییتر/X رو پاک کردم. واقعا دیگه در توانم نبود.
از همکار بابام تشکر کردم که بهشون کمک کرده برا اینکه بتونن نسخهی وب بعضی از این اپلیکیشنها رو باز کنن (مامان و بابای من حتی نمیدونن مرورگر چیه). برام نوشته که ما اینجا همه هوای هم رو داریم. شما زندگیتون رو بکنین. نگران نباشین.
فقط میتونم شرمنده باشم.
از استرس حالت تهوع دارم.
ساده بودم که فکر کرده بودم برگشتن سر کار کمک میکنه به استرس و دلشورهی این روزام.
احساس میکنم در مورد همهچی مسئولم. حتما هم هستم. چند شبه همهی شب خوابهای در هم میبینم. از ناتوانی خودم بدم میاد. از ترسو بودنم بدم میاد. از اینکه نمیفهمم بدم میاد. از اینکه دردی نمیتونم کم کنم بدم میاد. از اینکه از آدمها بدم میاد بدم میاد. از تلخ بودنم و انتظاری که از بقیه دارم بدم میاد.
چیه این آدم.
نمیدونم چرا باورم نشده بود واقعا ممکنه. هنوز هم گاهی نمیشه. شاید چون اونجا نیستم. هنوز هر روز که بیدار میشم، خبرها رو میخونم و میگم واقعا جنگ شد. واقعا بمب ریخته میشه و موشک میزنن. نمیدونم چطور بگم.
ناامیدم.
به من گفتن بله با ویپیان ارمنستان ممکنه باز شه اینجا.
نمیدونم چه کنم. دیگه در این مورد اگه درست و غلطی وجود داره، داره در مغزم به هم میپیونده.
بابام امروز در حالی که صداش مدام قطع و وصل میشد پرسید نمیشه شما هم بله نصب کنید. نمیدونستم چی بگم. الانم نمیدونم.
فکر کنم حتی نمیدونست کدی باید فرستاده بشه. بعدشم قطع شد.
🫂
نفس عمیق. سه تا. ده تا. صد تا. تمام روز. بعد از شنیدن هر خبر. بعد از هر مکالمه. بعد از خوندن هر پست در اون پلتفرم و اون یکی.
مرسی. عیدت مبارک ♥️🫂
سبزههه واقعا سبز شد. خوشبهحال این خرمالو.
دوستهای خوبی دارم. همیشه دوروبرم نیستن ولی وقتی میان یادم میارن اینکه خودم باشم همیشه سخت نیست.
سنجدهام رو سالها پیش از ایران آوردم و تو فریزر نگه میدارم. دو سه ساله که دیگه پوستهاشون داره میریزه و قشنگ نیستن. دلم ولی نمیاد که بریزمشون. امسال هم برشون میگردونم تو فریزر تا سال بعد.
یک تکست ازشون رسید. گفتن خطها شلوغه و نمیگیره و بعدا زنگ میزنن. باز خوبه این تکستها میرسه.
هی به کم و کمتر راضی دارم میشم انگار.
مامان و بابام زنگ نزدن هنوز. شاید هنوز درگیر تلفن جواب دادن و زنگ زدن به بقیه تو ایرانن. شاید هم نگرفته.
منم مثل خیلیها سال اولیه که انقد از سال نو گذشته و با مامانبابام حرف نزدم.
این عید که خودم مامان یک نفرم قلبم کمی شکنندهتره و اشکم انگار راحتتر میاد.
سال نومون کاش واقعا مبارک باشه. شاد باشه.
نمیدونم مامانم امسال هم یک ظرف بزرگ سمنو خریده یا نه. تو خانواده، سمنو رو فقط من و مامانم اونجوری قاشق قاشق میخوریم.
خیلی مبارکه.
یک نفر اونور پرسیده dream job شما در فردای ایران یا ایران آزاد یا همچین چیزی چیه. راستش اینه که همین کار الانم. همین کار معمولی الانم رو دوست داشتم اونجا داشته باشم.
واقعا از زندگی اونقدری نمیخواستیم.
جان استوارت چه خوب میگه خارگ.
وسط جنگ، مامانم بالاخره تونسته زنگ بزنه بعد چند روز. نصف مکالمهی ده دقیقهای رو به چی اختصاص بده خوبه؟ آشنا کردن برادرم با یکی که تو کشور دیگه زندگی میکنه و اینکه چرا من کاری نمیکنم و چرا فلان دوست مشترک گفته اینا نمیخوان با هم آشنا شن و کارشکنی کرده. بقیهی مکالمه هم که خب دخترک چه میکنه و چقدی شده.
🫂
جنایتی نمونده نکرده باشن. ای خدا.
😻
انقد از تنش فراریم که فکر کنم دیگه کوچکترین نظرات و مشاهداتمم ننویسم جایی. گربه ببینیم به جاش. شاید لااقل یک هزارم ثانیه دلمون باز شد.
مامان بابام امروزم نتونستن زنگ بزنن به من. با خواهرم سه چهار دقیقه حرف زدن و اونم قطع شده زود. گفتن نمیگیره وقتی زنگ میزنیم. بهش گفتن خوبن، گفتن ماهواره هم قطع شده و اینکه همهچی هست هنوز ولی گرونه.