Advertisement · 728 × 90

Posts by Cercis s.

مریم و بچه‌ش پاستل برداشته‌ن نقاشی می‌کشن. بابام زنگ می‌زنه می‌گه خیابونا قفله، چه‌جوری برمی‌گردی؟ می‌گم با همکارم پیاده می‌خوایم برگردیم.
صبح تکست داده‌بودم به پسره که صبخر، آسمونو پاشو ببین چقدر قشنگه. تازه سه تا درخت هم تو راه دیدم غرقِ شکوفه.
تکست بعدی این بود که ما خوبیم نگران نباش.

1 month ago 14 0 2 0
Post image

نشستیم همه طبقه‌ی اول، کوله و کاپشن به تن، مربی‌ها همه سرپا و گوشی به دست، تلاش برای تلفن کردن به خونواده، ناموفق. الهه برای سلنا کتاب «در هر شرایطی دوستت دارم» می‌خونه. بطری آب امیرعلی رو زمین میفته و باعث می‌شه از جا بپرم.
«فصل بهار اومده امروز، خبر می‌ده از عید نوروز».

1 month ago 14 0 1 0

اینترنت وصله ولی تلفن کاملن قطع.

1 month ago 3 0 0 0

بدبخت ما که مسخره‌ی دست این دیوانه‌ها شدیم.

1 month ago 5 0 1 0

هنرکده رو داریم تخلیه می‌کنیم. بچه‌ها حاضر و آماده تو سالن نشسته‌ن و لگو ریختیم که بازی کنن، «نوروز تو راهه»ی باغچه‌بان هم پخش می‌شه که مثلن عید، مثلن هیچی نشده. کیانا نشسته بغل دستم و کله‌ش رو نوازش می‌کنم. اشکم که درمیاد به بهانه‌ی برداشتن وسیله‌ای می‌رم تو اتاق که نفس عمیق بکشم و صدای انفجار میاد.

1 month ago 43 7 1 0

پسره به عنوان احوال‌پرسی، ازم درباره‌ی دانجن کرالر کارل می‌پرسه کمااینکه خودش نخونده و قصد نداره بخونه، و به نظرم قله‌ی ابراز عشق همینه :))

2 months ago 2 0 0 0

نشستم برای تک‌تک ساعت‌های کاری ماه اسفند کلاسم برنامه‌ریزی کردم و هر نیم ساعت رو گذاشتم برای یه کار مشخص. در مقیاسی که از منِ کنترل‌فریک هم بعید بود.
واقعن اضطراب و بی‌اعتمادی به جهانْ آدمو تا حد جنون کسخل می‌کنه.

2 months ago 3 0 0 0

🫂💛

2 months ago 0 0 0 0
Advertisement

کلن در تمام زوایا همه‌چی همونه که بوده فقط پوستش عوض شده/می‌خوادبشه/وات‌اور.
نمی‌دونم حالا شاید من خیلی بدفازم، ولی خب.

2 months ago 1 0 0 0

از این «جان فدای میهن» که می‌گن هم خیلی بدم میاد و گلوریفای کردن بیخودیِ جنایت رو اصن نمت.

2 months ago 10 1 1 0

منم همین‌جور :( :* منم سالم و خوبم (با خرد و خمیر کردن تعریف «خوب» البته). مراقبت کن :**

2 months ago 0 0 0 0

الا جون :****

2 months ago 0 0 0 0

پری‌سا یه جایی نوشته‌بود «مشتم خالیه». همون. هربار به مشت‌های خالی‌مون فکر می‌کنم گریه‌م می‌گیره. چه کابوسیه این که تموم نمی‌شه.

2 months ago 7 0 0 0

اون جمله‌ی «که این وطن وطن شود» تهشم خیلی حالمو بد می‌کنه. نمی‌گم چرا. نمی‌تونم.
آخوند حتا کلمه‌هامم دزدیده. زبونم بسته ست.

2 months ago 7 0 1 0

سه هفته ست هیچ موسیقی نتونسته‌م گوش کنم. فکر کردم اینترنت‌دار که شدم سرودهای ۱۴۰۱ رو بجورم لااقل اونا رو گوش کنم. الان سرود زن یراحی تو گوشم بود، جناب گفت نمچیچی بمان و پس بگیر و یکبند دارم فکر می‌کنم داداش دلت خوشه جدی، دیگه عن موند که پس بگیریم؟

2 months ago 9 0 1 0

جدی نمی‌دونم باید چیکار کنم با خودم و زندگی‌م. حالت تهوع دارم همه‌ش. کارهای مفید می‌کنم و آلمانی می‌خونم و ورزش می‌کنم و همه‌چی، ولی تقریبن دارم می‌میرم از اضطراب.

2 months ago 6 0 1 0

احساس می‌کنم هر دفعه که اینترنتم وصل می‌شه باید این‌جا لاگ بندازم. عجالتن حالم خیلی خیلی بده. خدانگهدار.

2 months ago 14 0 2 0

ببخشید‌ من خیلی حالم بد شد پامو گذاشتم در اینترنت. تا اطلاع ثانوی خدافظ.

2 months ago 8 0 1 0
Advertisement

:****

2 months ago 1 0 0 0

سلامم نکنم بهتره چون معلوم نیست وصل بمونم یا نه. ولی خب.

2 months ago 4 0 0 0

جهانِ خارج از خونه -و به تبعش، بلکه حتا بدتر از اون، جهان اینترنت- غریبه و وحشتناکه و نمی‌دونم این یکی تروما رو چطور حل کنم با خودم. قشنگ شدم شبیه اون فیلمه که بچه‌هه کل عمرش تو یه اتاق بود.
سلام.

2 months ago 7 0 3 0

یه سبدی چیزی هم‌ می‌ذاشتین برای نگهداری استخون‌ها که دور نندازینشون. قیح قیح.

3 months ago 0 0 0 0

جدی دیگه کار کردن در این طویله رو نمت.

3 months ago 3 0 0 0

هربار مدیر بزرگ درباره‌ی این حرف می‌زنه که «بچه‌های ما مهم‌تر از همه‌چی یاد می‌گیرن مشکلاتشونو با حرف زدن حل کنن» یه سکته‌ی قلبی رد می‌کنم جدی. کسکش تو اول مربی‌هات هرچی میان مشکلاتشون با تو رو با حرف زدن حل کنن یه مونولوگ حسین کرد شبستری ردیف نکن، لازم نکرده پز توله‌های confrontational مجموعه‌تون رو بدی.

3 months ago 4 0 0 0

کلن خیلی باورم نمی‌شد که دارم می‌بینمش. هی نگاه می‌کردم می‌دیدم کله‌ش تو کتابه یا داره به اون پسر یه چیز رندومی به فرانسه می‌گه یا سعی می‌کنه با والدین معاشرت کنه، هی تعجب می‌کردم که مگه می‌شه الان این‌جا باشی؟ وا.‌ با هم می‌رفتیم موزه و آبجو و سیگار و خیابونِ نصفه‌شبیِ بارونی، و درست نمی‌فهمیدم که همه‌ش واقعیه.

3 months ago 4 0 0 0

یک ماه پیش همین این‌موقعا رو مبل لش کرده‌بودم استرنجر تینگز می‌دیدم که خواهرم زنگ زد بیا پایین. رو پیژامه‌م کت پوشیدم سه طبقه پله‌ی پیچ‌پیچی رو نمی‌دونم چطوری دویدم تا دم در. از تاکسی پیاده شد اومد سمت ما، اول این پسر رو بغل کرد. تا برسیم بالا شیش بار دیگه بغلش کردم. تا میومد نفس بکشه دوباره بغل. هزار بار.

3 months ago 5 0 1 0

امروز ویدا رفت روی اون سکو

3 months ago 42 5 2 0