Advertisement · 728 × 90

Posts by Kav, in search of the lost coping mechanism, again

ای بابا. توی صفحه‌هاش نوشته تا پایان قطعی اینترنت «عکس‌ها و خوانش‌ها» در دسترس نیست. امید داشتم این به معنی در دسترس بودنش باشه. گنجور تفنن غالب بعضی دوستامه، توی اون سجن نای.

1 week ago 0 0 1 0

می‌دونید که آیا توی ایران گنجور باز می‌شه؟

1 week ago 1 0 1 0

ممنونم سمیه جان. شما لطف داشتی همیشه. 💙

1 week ago 1 0 0 0

زنده باشی 💙

1 week ago 0 0 0 0

ثمین عزیز 💙

1 week ago 1 0 0 0

ممنونم عندلیبان جان 💙

1 week ago 1 0 0 0

همیشه.

1 week ago 0 0 0 0

نکنی ها! هرکی توبه کرده پشیمونه. بنویس.

1 week ago 2 0 0 0

در صدفی که براش تهیه کرده بودیم گوشهٔ امنش رو ساخت و عاقبت در همون گوشهٔ امن زندگی‌ش به پایان رسید.
خیار و تربچه رو خیلی دوست داشت. در سکوت کامل می‌تونستی نجوای جویدن برگ‌های خشکی که گاه می‌خورد رو بشنوی و صدای برخورد لاکش موقع حرکت کردن به صدفی که خونه‌ش شده بود زیباترین صدای این خونه بود.

1 week ago 8 0 5 0
Advertisement

باید بگم زندگی گیو کوچک عزیزمون در روزهای آغازین این جنگ به پایان رسید. اما از بابت فضای تشویش و اندوه جنگ مناسب ندیدم خدمت‌تون بگم.
گیو همراه خواهربرادرانش در خوشه‌های انگور پیش ما اومد، تصادفاً پیش ما جا موند، در گلدان پرپین آفریقایی و بعدها در درختچهٔ انجیر گریان خونه کرد.

1 week ago 11 0 1 0

بعد کلی کلنجار که بیدارش کنم یا نه از فرصت یه غلت زدن و نیمه‌باز کردن چشم‌هاش استفاده کردم و بهش گفتم «آتش‌بس شد» گفت «می‌دونم.»
مونده تو دلم یه بار یه خبری رو بهش بگم و خودش ندونه. :))

2 weeks ago 6 0 0 0

به علاوهٔ سعی خانم گوگوش.
البته الآن که این رو می‌نویسم دارم زائر رامش رو گوش می‌دم.

2 weeks ago 3 0 0 0

خیر، شهریار.

2 weeks ago 1 0 0 0

از من هرچی مونده به سعی [ساقی و] صنعت آبجوسازی کشور بلژی مونده.

2 weeks ago 7 0 1 0

نمی‌دونم چه سناریویی توی ذهن مامانم گذشت که زنگ زد و گفت می‌گم تو اصلاً آدرس خونهٔ ما رو بلدی؟ /داری؟ و آدرس خودشون رو بهم داد و گفت یه وقت نیاز می‌شه.
خلاصه که هر سناریویی بود بجز دارک پیچیده هم بود، من نفهمیدم چرا.

2 weeks ago 11 0 2 0

رفیقمون نوشت «عمه‌م. شوهرعمه‌م. پسرعمه‌م. دخترعمه‌م. بچه‌ش. بچه‌ی چهارساله‌ش مهرسا، شوهر دخترعمه‌م. همه کشته شدن.»
وای بر ما و کلمه‌ها. هیچی نمی‌شن گفت.

2 weeks ago 9 0 3 0

توی پیشنهادهای یوتوب من همیشه یه اجرای قدیمی از «حریر» مارتیک هست. امروز موقع صبحانه گذاشتمش و بعدش همخوانی قدیمی‌شون با گوگوش، شاعر، پخش شد.
فکر می‌کنم مارتیک برای صبحانهٔ کسی که مردمش زیر آتش اند زیادی معصومانه، لطیف، و زیباست؛ Next.

2 weeks ago 5 0 0 0

بعدش اما نیم‌ساعتی دربارهٔ سرامیک و نمایشگاهی حرف زدیم که قطعی نت نمی‌ذاشت درباره‌ش اطلاعات بگیره. کمی ایده ردّوبدل کردیم و براش اطلاعات نمایشگاه وچیزهای دیگه‌ای رو باز می‌کردم و‌ می‌خوندم.
اولین گفتگوی غیرجنگی –در حد وسع– و‌ غیر احوالپرسی‌ای بود که از شروع این جنگ با داخل ایران داشتم.

2 weeks ago 9 0 0 0
Advertisement

هم رفته بودند پیش‌شون. گفت چند بار دیگه هم دوستاشون پیش‌شون مهمون بوده‌اند یا بعد بمباران‌ها رفته‌اند و شب مانده‌اند. و گفت که یک بار یک دوست‌شون بی‌خیال صدای انفجاری که شنیده از شهر راه افتاده و رفته سمت خونهٔ مامانم‌اینا و تازه وسط راه فهمیده که خرابی همون توی مسیرشونه و جاده رو غیر قابل عبور کرده.

2 weeks ago 8 0 1 0

امروز عصر خواهرم زنگ زد. از شروع جنگ کمتر با نشاط‌مون حرف زده‌ام. ولی هربار حرف زده‌ام واضحاً حتی مبلغی به سرزندگی و شادابی صدایش می‌افزوده. امروز اون شادابی اضافی رو‌ نداشت، اما هنوز سرزنده می‌نمود. حالا بیشتر از یک ماهه که خونهٔ والدینم اند. گفت که چهارشنبه‌سوری و سیزده‌بدر باشکوهی گرفته‌اند اونجا و‌ دوستاشون

2 weeks ago 10 0 1 0

:(

2 weeks ago 1 0 0 0

یادمه درخته یه بار یه‌شبه خزون کرد. بیشتر برگ‌هاش یه شبه ریخت و صبح که بیدار شدیم حیاط خونه‌مون رو لایه‌ای ضخیم از برگ‌های توت سفید پوشونده بود. ما شگفت‌زده شده بودیم، ولی همسایه‌‌ها گفتن برای این توت طبیعیه.

2 weeks ago 5 0 0 0

بو داره و همه‌جا رو کثیف می‌کنه. بعداً خیلی بالاش می‌رفتم. گاهی اونجا کتاب می‌خوندم. یه بار هم سعی کردم به دختری بعداً اولین عشق رو باهاش تجربه کردم کمک کنم بیاد ازش بیاد بالا. وقتی تنه رو رد کرد از همیشهٔ من هم بالاتر رفت و با خواهرش که توی بالکن طبقه دوم بود جفتی گوگوش خوندند.

2 weeks ago 5 0 1 0

صبح توی صف آزمایشگاه بوی توت‌سفید‌های درخت بزرگ حیاط خونه‌مون توی مشامم تداعی شد. درخته بزرگ بود و به تنهایی قدر یه باغ توت می‌داد. نوجوون بودم، گمونم پانزده‌ساله. سال اول دومین مهاجرت‌مون از اهواز بود. اوایل که رفته بودیم ذوقش رو داشتم، بابت توت‌ها. فصل میوه بود. بعد چند روز دیگه دوستش نداشتم. فهمیدم که

2 weeks ago 8 0 1 0

خیلی بده، یه دفعه سر شب برمی‌گردی به روزت نگاه می‌کنی می‌بینی فقط دور خودت چرخیدی. تازه اگه اصلاً بتونی ذهنت رو متمرکز کنی و به کارنامهٔ روزت چند لحظه فکر کنی.

2 weeks ago 4 0 1 0

امروز وسط روز اومدم خونه. خونه‌کاری‌ش هم نکردم. میتینگ‌ها رو رد و کنسل کردم ‌و مرخصی گرفتم. فردا رو ولی از خونه کار می‌کنم.

3 weeks ago 7 0 0 0

وقتشه که دست به لغو کار، مزد، پروژه، و رئیس بزنیم. :/

3 weeks ago 0 0 1 0

نبینید دیگه همه‌ش دارم غر می‌زنم اینجا،
جای دیگه‌ای برای بیشتر این غرها واقعی و مجازی ندارم.

3 weeks ago 4 0 1 0
Advertisement

نمی‌تونم کار کنم. پروژهٔ قبلی‌م توی مرحلهٔ نهایی تحویله و رئیس فرصت رو غنیمت شمرده که بهم پروژهٔ جدید هم بده. دو تا پروژهٔ داغون رو.
بعد نگرانم که اگه دست رد بزنم به یکی یا هر دوتای این پروژه‌ها و بخوام کار دیگه‌ای بهم بسپاره همراهی نکنه و بد باشه برای کارم و حفظ کارم.

3 weeks ago 6 0 1 0

خواهرم به فردخت زنگ زد و گفت «تموم شد،» و خوب اند. فردخت بیرون بود و در جریان نبود، اصلاً خبر نداشت اخطاری درکاره. اول نفهمید منظورش چیه. :')

3 weeks ago 5 0 0 0