ولی کتاب خوندن همیشه نجاتم داده
Posts by مینروا
در جگر صد سوزن الماس میباید شکست
بعد ازان بر خرقه خود پینه میباید زدن
من میدانم او همواره در زندگیاش با تجربههای تروماتیک بابت عذاب وجدانهای شدید درگیر بوده، و حالا تلاش برای جلوگیری از افزودن بر بار عاطفیاش، کاری مسئولانه به نظر میآید. نمیخواهم بیجهت باعث آسیب بیشتر به او شوم، حتی اگر در حق من خطایی کرده باشد.
اگر چه دیر بماندم امید برنگرفتم
مَضَی الزَّمانُ و قلبي یَقولُ إِنَّکَ آتٍ
مثلاً الان دیگه وقتی میگن «فلانی (من) هیچی برای خودش نمیخواد» دلم میخواد چک و لگدیشون کنم که بابت چنین چیزی مریضی تحسین میکنن جای تقبیح.
اخیراً فهمیدم چرا از نگاه تحسینآمیز دیگران نسبت به مهربانیم خوشم نمیآد. به این نتیجه رسیدم که این نگاه برام ناعادلانه به نظر میرسه و باعث میشه حس کنم بیشتر از قبل دیده نمیشم. و به جای اینکه واقعاً به نیازهام توجه شه، فقط تعریف میشنوم، در حالی که گمونم عمیقاً انتظار دارم نصیحت شم که این رویه درست نیست.
وای از اول میدونستم اومدن این همکار دوم یعنی سلام بر درام و به تعهدش عمل نمیکنه و فقط من اذیت میشم ها. ولی فکر نمیکردم اینطور درگیر حاشیه شم بابت این دو نفر.
وای واقعاً هر جور فکر میکنم حقم نبود امروز و این آخر هفته که اینقدر کار داشتم و جای هیچ لغزشی هم ندارم، روانم اینجور بهگا بره.
فکر اینکه این توهین همکارم (در این پروژه) تعمدی بوده رهام نمیکنه. کاش زودتر این پروژه هم تموم شه.
«بدان دستش گرفته رايتی زربفت و گويد: زود
وزين دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد: دير»
اسکرینشات رو فرستاده بود تا نشون بده که توصیه لازم را از قبل کرده و خرابکاری تقصیر همکار دورتر بوده. از اینکه من رو «یارو» خطاب کرده بود، ناراحت شدم؛ اما بیشتر از اینکه چرا قبل از فرستادن اسکرینشات دقت نکرده بود تا متوجه شه ممکنه حرفی زده باشه که برای من ناراحتکننده باشه.
یه اسکرینشات دیدم و متوجه شدم همکاری که به من نزدیکتره، در مورد کاری به شخص دیگری که کمتر میشناسم نوشته: «آره فلان کن که یارو (من) دچار دردسر و دوبارهکاری نشه».
بابت یه چیزهای بیاهمیتی گریه میکنم که خود غدد اشکی بهم تذکر میدن که آخه این چه کارییه
این آنتیبیوتیکه فقط عفونت رو درمان نمیکنه؛ خستگی و خوابآلودگی شدید و حتی اندوه و گریه هم سراغم اومده. حالا خوبه که فقط یه روز دیگه باید مصرفش کنم.
قابل درکه با این شرایط اقتصادی آدمها نتونن از خانواده مستقل شن. مشکل اینه که ترکیبش با برون گرایی یه سبک زندگیِ روی مخ میسازه. مثلاً توقع دارن چون خودشون به جز شغلشون هیچ بار ذهنی حتی در حد خرید یک کیلو پیاز ندارن، تو هم همیشه پایهی تفریح و علاف باشی.
در چنین وضعیتی، خشم جاش را به اندوهی سنگین و پذیرشی تلخ میسپره؛ جایی که فهمیدم زندگی مجموعهای از عوامل و انتخابهاست که نه همیشه در کنترل ماست و نه لزوماً عادلانه. در نهایت، شاید تنها راه تسکین -اگر تسکینی در کار باشه- پذیرفتن این واقعیته که «همینه که هست».
دربارهی وضعیتم در این چند سال، حقیقتی آشکاره: گاهی شرایط بهگونهای پیش میره که نه میتونی دیگری رو سرزنش کنی و نه خودت رو. رویدادها و انتخابها، بدون وجود ارادهای، به نقطهای دردناک و محتوم میرسن.
خوندن خیلی تحلیلها درباره جامعه ایرانی مثل تماشای یه سری طوطییه که دارن فیزیک کوانتوم توضیح میدن. تا اینجا اوکی، ولی به نظر یه سری هم واقعاً دانا هستن و نقل قول هم مییارن از این طوطیان.
آخرش بابت این میگرن بویایی که هر ماه چند روز روانیم میکنه میمیرم. این چه بلایی بود آخه.
یارو اینقدر هوله که یه دختر توییت میکنه وای چرا فلانی رو فالو دارید یا چرا با فلانی این تعداد مشترک دارم، سریع و بیاغراق هر دفعه بدون اینکه بدونه چی شده میره واسه آنفالو.
صبح که بیدار میشم واقعاً خوشگلم -ریا نباشه- ولی هر ساعت که میگذره انگار یه نفرین تو داستان سفیدبرفی روم اجرا میشه و زشت و زشتتر میشم.
سطح دارک بودن چیزهایی که این چند روز شنیدم واسه باقی عمرم بسه
حقیقتاً
یه فتنهای رو طوری خلاقانه در نطفه خفه کردم که جا داره صاحب اون بدبختی بالقوه بهم چک سفید بده و من هر چی خواستم بنویسم. ولی میخوام الان بهش نگم و وقتی نیاز شد منتش رو سرش بذارم به عنوان برگ برنده 🤌🏻
ترسم ریخته
از فردا باید به مدت یک سال دیسیپلین داشته باشم وگرنه بهترین موقعیت کاریم رو از دست میدم.
بهار من گذشته شاید
از بق بقوی کبوتر یه کم میترسم، نمیدونم چرا.
من زیادی روی توانایی خودم حساب کرده بودم.
امروز تو کار یه گند عظیم زدم اما اولین واکنش مسئول پروژه این بود که گفت اشکالی نداره. ولی اینقدر بد بود که دیگه خجالت میکشم باهاش روبرو شم.