من نشنیدم از دوستامم پرسیدم اونا هم نشنیده بودن
Posts by Minagh
😘🫂
تنگه و تحریما هست
خود عراقچی گذاشت متن انگلیسیش رو
امشب ساعت نمیگذره، انقدر سنگین و ترسناک و مستاصل که نمیدونی چیکار کنی
سرت سلامت باشه🫂
از استرس حالت تهوع دارم
بعد دیشب دیگه به نظرم یکهفتهای جمع کنه موضوع رو و به سر حد خشونت بکشونه از هر نظر :(((
هرشب فکر میکنم فردا رو میتونی ببینی؟ اگر فردا رو هم بخوای ببینی قراره چی ببینی؟ اگر قراره نبودنای عزیزام یا آوارگی و بیچارگی ببینم، واقعا دلم نمیخواد فرداها رو ببینم
دیروز ماش و عدس خیس کردم برای سبزه عید، هوا انقدر خوبه که حد نداره ولی به جای اینکه بری بیرون و چرخ بزنی و کیف کنی از هوایی که کلا در سال شاید یکی دوماه داشته باشیش تو بهترین حالت، مجبوری خونه بمونی مگر برای یه خرید ضروری یا نزدیک به خونه. واقعا چه روزای باطلی رو داریم میگذرونیم😔
هیچ روزی مثل امروز با بدبختی و به معنای واقعی کلمه با دریوزگی وصل نشدم به اینترنت
😔🫂
کارهات رو براساس حملهها انجام بدی، مثلا برای بیرون رفتن یا حموم رفتن من اینجوریم که بذار اولین حمله انجام بشه و اگر زنده، خودت یا خونه سالم بود بعد برو بیرون یا برو حموم چون میدونی حداقل تا یک ساعت فرصت داری و ریسکش کمه. کلا این که به این هم عادت میکنی غمانگیزه. آدمیزاد واقعا بیچاره است.
اینم که بعد ۳۵ دقیقه یدون هیچ وقفهای صدای جنگنده، و بمبارون وسط خونهای که داره میلرزه، میری میگیری میخوابی، نشون میده که حتی این هم عادی میشه برات. اون لحظه با خودت فکر میکنی چی رو دارم زندگی میکنم و این وحشت و رعشه کی تموم میشه اما میبینی انقدر عادت کردی که برنامه زندگیت رو میذاری روی اینکه/
توی شرایطی که دست هیچ کدوممون نیست، تنها کاریه که ازمون برمیاد، به خاطر عزیزانمون ، خودمون و خیلی چیزایی که مهمه برامون.
خیلی سخته خیلی زیاد🫂
🫂🫂میگذره این روزا هم
🫂😔
دیشب فهمیدم برای اینکه این روزا رو دووم بیاری لازمه که یه ایدئولوژی یا خط فکری یا اعتقادی، باور راسخی چیزی داشته باشی که بتونی سرپا بمونی وگرنه که جز سیاهی هیچی نمیبینی. ایکاش به یک طرف اعتماد و باور عمیق داشتم.
ایکاش واقعا میتونستم گریه کنم، بیشتر توی یک بیحسی رفتم که انگار هیچی وجود نداره، خسته، ناامیدتر از همیشه وواقعا حسم سبیه کسیه که زیر یه دستگاه پرسه و از بین نمیره فقط خورد و خمیر شدن و درد هرلحظهش رو حس میکنه اما نمیمیره
هنوز رعشه تنم از بین نرفته، انگار توی یک مهیام که نمیفهمه چی میشه و چی شده، هرروز فکر میکنم بدترین روزه و با اینکه میدونستم برای همهچیز باید آماده بشیم ولی باز هم توی موقعیت نابود میشم. فقط دلم میخواد با صدای بلند گریه کنم از ترس، عصبانیت، انزجار، غصه و هزارتا حس دیگه. در برایر توجیهها و خوش خیالیها
آسمون شهر قرمز و نارنجیه
درود بر کامران دیبا. این آدم واقعا درسته و ایراندوسته. کاش گوش رضا پهلوی رو میپیچوند، میزد توی سرش. این پست کامران دیباست. او نه از آغاز جنگ که از قبل از شروع آن مشغول به نوشتن علیه جنگ بود.
🫂
🫂
صبح امروز جنگندهها توی فاصله خیلی نزدیک جوری که توی خونه فکر میکردی روی سقف خونهن به اندازه ۱۰ دقیقه بدون وقفه صدای جنگنده بود و همزمان توی این مدت، بیشتر از ۱۰تا (چون تا ۱۰ شمردم ولی بعدش دیگه از شدت استرس نمیتونستم) بمب یکی یکی میزد و میترکید و خونه روی ویبره مدام بود.
با اون توجیه پس امثال منی که مخالف جنگ و اسراییل و آمریکاییم هم پس باید هرشب با ماشین پشت حیدریون بریم با استناد به اینکه که مخالف جنگیم ولی با اینا موافق نیستیم. اینتوجیه شبیه همون توجیهه. گاهی نباید کاری کرد. هرکاری کردن تبعات داره که فقط برای تو نیست برای یک جمعه
یکجایی وقتی میگی اون بیرون رفتن و تجمع خارجی در جهت جنگه حتی اگر باورت این نیست، میشنوی جنگ به حرف مردم عادی نیست و بله به حرف مردم نیست ولی افکار عمومی رو هم میتونی کتمان کنی؟ وقتی میگیم جنگ هیچ طرف برندهای نداره، یعنی این چرخه معیوب تا ابد ادامه داره و برای همهچیزش هم توجیه هست/۱
شهر بوی باروت میده
پنجره باز میکنی بوی باروت میگیره خونه
هیچ وقت فکر نمیکنم وحشت امروز صبح رو تو زندگیم فراموش کنم، نه من، نه هیچ کدوم از آدمایی که تهران بودن
من واقعا نابودم، روانم، توانم همهش
چپ و راست خونه روی ویبره است و میلرزه و تن و بدنه که میلرزه
جنگی که درخواستش رو میدادید داره میگاد کل زندگیمون رو
که نقطه زنیه، با مردم عادی و مناطق مسکونی کاری نداره و هیچی نمیشه