کاش من دیگه یاد آنچه گذشت نیفتم که هی بگم زن! این چه انتخابی بود؟ خدا رو شکر دیگه در میانسالی با پاسخ «نه» خودم رو نجات میدم تا برگ زرین دیگری در انتخاب پارتنر رو نکنم بشم آینهی عبرت سایرین.
Posts by Donya
۲/ کودن عزیز من پول میگیرم به خاطر حافظهام، خاطرهی آحاد ملت رو به عنوان خاطرهی خودت تعریف و دستکاری نکن. انقدر دروغهای بیهوده میگفت که کم کم حرف میزد عصبانی و عصبانیتر میشدم.
الان تو تایملاین توییتر دیدم خاطره از خواهرش نوشته! تا وقتی دوست پسر من بود فقط ۲تا برادر داشت. خواهر از کجا اومد مرد گنده؟
خیلی سال پیش یه آشنای قدیمی که سلام علیک داشتیم یه کار بامزهی قشنگی کرد و دوست شدیم. -سلام! بوشوگ هستم- از روزهای آخر شهریور تا اوایل دی که همهاش رو سر کار بودم و ۲هفته هم تو بیابون. قشنگ و مهربون بود، خوش میگذشت، ازش خوشم میاومد تا وقتی که توجه کردم چهقد دروغ میگه. آخرش هم نتونستم رک بهش بگم.. /۱
کاش میشد برم اولین بقالی و آبجو بخرم.
تو این هفته دومین باره عدسپلو میپزم. دلم عدسپلو میخواد و اون طعمی که دلم میخواد نیست. فقط دوستام راضی بودن که من یه تغار غذا پختم.
😔🫂
عوضش من هی میخورم 😢 در حالیکه قبلن صدسال هم شکلات میموند تو خونه نمیخوردم، الان شکلات و چیپس میخرم و در کسری از ثانیه همه رو میخورم، به فردا نمیرسه.
کم تو زندگیمون در تعلیقیم، برزخ تمدید شد و ادامه پیدا میکنه.
پمپ بنزین باز صف طولانی بود.
دچار شوک فرهنگی هم شدم. مادربزرگم رو ۱۳سالگی به پدربزرگم دادن و همسر اول از اقوامش بوده و همهی اون خانواده به شدت محجبهان.
عکسهای جوانی مامان و خالهام انقدر قرتی و قشنگه که آفرین بهشون تو یه شهر کوچک انقدر متفاوت از خاندان پدری بودن.
نسل جدیدشون هم کپی همونان. دوتا دخترخالهی چادری پیدا کردم.
برای آدمی که امروز صبح تا ظهر بهشتزهرا بوده و یه سری آدم رو به عنوان خاله و دایی (از همسر اول پدربزرگم) و بچههای خاله و دایی بهش معرفی کردن و وسط قومی چادری با خواهرم تنها بی حجابها بودیم که یکی از اقوام خیلی دور بهم تذکر حجاب داده و ریدم بهش و ازم فرار کرد، خیلی روحیهام خوبه.
حالا دست دست 😘
جدیدن میرم جو به قول الی آنچه باید و نباید رو میبینم :)) گفت دیگه اینجا نباید قرار بذاریم. میخواستم کلی چیز تعریف کنم نذاشتن. خداحافظی کردیم از ملت و رفتیم نشستیم تو ماشین تا دوتایی حرف بزنیم :)) هی اومدن سلام علیک و نرفتن و وایسادن و چندنفر که فقط منو میشناختن باهم حرف میزدن، من و الی نگاه!
۲/ خاکسپاری افتاد به فردا و مامان و کوچیکه از صبح داشتن سبزی پاک میکردن و میشستن و خرد میکردن.
ناهار پختن و دوتایی بیرون رفتن، خرید کردن و مربای توت فرنگی پختن و هنوز در تکاپو هستن.
من جاشون خسته شدم. از ۱۰صبح نشستم روی مبل و تنها کار مفیدم فیلم دیدن بوده.
۱/ مامانم دیروز صبح سبزیهای متنوعی خریده و یهو بهش خبر دادن خواهرش -ناتنی- فوت کرده و دیروز بعدازظهر همراه خواهرم اومده تهران و سبزیها رو هم آورده که قبل از خراب شدن به امورشون رسیدگی کنه.
از جمعه اشکهام خشک نمیشد. فهمیدم نباید از احوالم بپرسن. به شقایق گفتم هیچی نپرس، گریهام میگیره. گفت باشه.
دیروز رو با دخترا وقت گذروندم، آشپزی کردم و فیلم دیدیم و سعی کردم به هیچی فکر نکنم.
رفتم دیدن یکی از دوستام و قراری که از روزهای قبل گذاشته بودیم رو کنسل نکردم به هوای اینکه باید خودمو بندازم بیرون ولی هر سؤالی از احوالم پرسید انقدر نمیتونستم حرف بزنم فقط گریه کردم. گفتم میشه چیزی از من نپرسی؟
زنگ بزنم به تهیهکننده بگم پروازها هم که باز شد، حالا دیگه بهونهات برای تسویه نکردن حساب چیه؟
با دوستم همراهی کردم برای خواهرزادهی ۲سالهاش هدیه بخره. یه پیرهن اندازهی کف دست دیدیم که گفتیم بهتر از بقیهست و خوبه، بعد قیمت ۸میلیون و اندی رو دیدیم که اصلن خوب نبود.
چند بار مگه قراره هر لباسی رو بپوشه وقتی هر روز در حال رشده؟ سرمون از قیمت لباس سوت کشید و رفتیم سراغ اسباببازی.
🫂
امروز از خودم عصبانی و دلشکستهام.
چرا هیچ جایی نمیگن قراره چه بلایی سرمون بیاد؟ این برزخ کی تمام میشه؟ منتظر بمبها باید بمونیم یا تمام شد و به فکر بدبختیهای خودمون باشیم؟
زنگ زد گفت پسره ال کرده و بل کرده فکر کردم پیچونده و رفته در خونه و خواسته زنگ بزنه مطمئن شه خونهست، از رفتگر خواسته زنگ در خونه رو بزنه و...
گفتم قبل از رفتار احمقانه باید زنگ بزنی نه بعدش!
قبلن حرف زده بودیم که رها کن، این چه رابطهایه آخه؟ ولی متأسفانه دوستام ازم مشاوره میگیرن برای انجام ندادن 🤦🏻♀️
هر روز که به آخر فروردین نزدیک میشیم حفرهی توی قلبم بزرگتر میشه. رفیق عزیز من پارسال شب تولدت کی فکرش رو میکرد به سال بعد نرسی و از یک ماه بعد شمارش معکوس شروع شه؟
قربونت. ادامهی تحقیقات فردا :)) سام کافه و ۱۴۰۱ رو ندیدم.
چندتا توییت دیدم نوشته بودن دیشب «سر تا ته سنایی همهی کافهها رو پلمپ کردن» وحوصلهام نمیکشه برم بگم وقتی دیتای غلط میدین اون بدبختی که کافهاش واقعن پلمپ شده هم خبرش به جایی نمیرسه. امروز صبح جو کافه بودم و کافه مان و دوبار تو مسیرم بود و باز بودن.
همین :))))))) دهه هفتاد حداقل حرف نمیزدن باهات، از دور همراهی میکردن تا بالاخره ببینیشون. یه پسر ۱۷-۱۸سالهای بود هر روز سر ظهر جلوی مدرسه ایستاده بود منتظر. از اونور خیابون میرفت تا نزدیک خونه برسم. اسمش رو هم نفهمیدم هیچوقت ولی پررنگ مونده تو ذهنم :))
در حالیکه داشتم خودم رو سرزنش میکردم که گفتم هوا خوبه پیاده برگردم و دیگه نزدیک خونه بودم و زورم میاومد تاکسی بگیرم، یه آقایی صدام کرد و پرسید: ورزش مورد علاقهتون چیه؟
گفتم: چه فرقی میکنه؟
گفت: مثلن پیادهروی؟
تو دلم گفتم احمقم الان در حال ورزش باشم با دامن تنگ و کفش نامناسب؟
سینمای جهان هم رفته به سوی زیادهگویی و بیهودگی.
دو ساعت و ۴۰دقیقه The Secret Agent رو دیدم و حداقل ۴۰دقیقهاش رو میشد بریزی دور و کمک میشد به همه.
😘