یه جملهای شنیدم، خیلی ته نشین شد تو مغزم:
I wanna be well rested, and mildly impressive.
به خدا منم همینطور.
Posts by Al
به خدا قدش به زور تا کمرم بود! اصلن آب شدم ذوب شدم ریختم زمین!
یا اون روز خیلی خسته بودم دیشبش تا دم صبح درس خونده بودم روزش رفته بودم دانشگاه شبم رفته بودم سر کلاس، شاگردم تا اومد نشست بهم گفت تیچر قیافهت خستهاس. حالت خوبه؟
ببین اینا هر کدوم شاید هیچی نیستا، ولی مجموعش همهی زندگیمه.
زنگ تفریحا واسه خودم قدم میزنم وسط بدوبدوی فسقلیا، رندوم بهشون سلام میکنم میگم هلو وات ایز یور نیم هاو آر یو و اینا. اون روز وایساده بودم یهو یکی دستمو گرفت. نگاه کردم دیدم یه دختربچه قد نخود، واقعن شاید ۵ ساله، دستمو اینجوری اینجوری کوچیک داره میکشه که بهم بگه هِلو تیچر مای نیم ایز فلان. 🥹
یا اون یکی یواشکی ازم فیلم گرفته بود برده بود به مامان باباش نشون داده بود، بعدن اومده بود سر کلاس میگفت تیچر نشونت دادم به مامان بابام، گفتن تیچرتون آدم خوبی به نظر میاد. :))))) حالا من داشتم سؤال یکی از بچهها رو جواب میدادم تو اون ویدیو. هیچ کار خاصی نمیکنم. خودمم. خود معمولیمم.
الان ده روز از روزی که اینو بهم گفت میگذره، هنوز یادش میفتم قند تو دلم آب میشه. 😅
یا دیشب آخرین جلسهم با یکی از کلاسام بود؛ بچههای تین ایجر چارده تا نوزده بیست ساله. آخر کلاس واقعن لب لوچهشون آویزون بود که دیگه تموم شده. یکیشون وقت رفتن گفت teacher may I hug you? و سفت بغلم کرد قبل رفتن.
معلم بودنو به هزار و یک دلیل دوست دارم، یکیش اینه که بهت حس دیده شدن میده. حس به حساب اومدن. حس «یه کسی بودن».
اون روز مدیر داخلی مؤسسه کشیدم کنار پرسید تو سر کلاس چیکار میکنی؟ گفتم یا خدا چطور مگه؟ گفت مامانای شاگردات زنگ میزنن میگن بچهمونو ترمهای بعد هم تو کلاس همین تیچرتون بذارین.
میدونم بابا متوجهم. ولی شیلا آخه؟! :))))
اینا رو از کجا میاری؟ :))))) ینی چی میشه چه فرایند ذهنیای رخ میده که به خودت میگی برم ببینم شیلا چیکار میکنه؟ :)))))
درس خوندن سر پیری و وسط این وضعیت واقعن بد کیری بود که واسه کون خودم تراشیدم. دستم درد نکنه.
اگه همچین دستگاهی داشتیم رأی گیری بلاموضوع میشد. یه راست میزدیمش به کاندیداها، عقل/شعور/اخلاقشونو میسنجیدیم اونی که از همه بالاتر بود، میشد رئیس جمهور یا هر چی.
وسط هیر و ویر کرونا گرفتم. مبارک بدخواهام.
آها! خب ما خیلی روی قبل و بعد بودنش تعصب نداریم. هر وعدهای که به سال تحویل نزدیکتر بود میخوریم.
البته به عنوان خونوادهای که مهمونی شب یلدا رو ممکن بود دو روز زودتر دیرتر بگیرن که بیفته شب تعطیلی، مسلمن چیزی که میگم اصلن سنت رسمی و جاری نیست. صرفن کاری که میکردیمو گفتم. 😅
رشته پلو رو ما روز آخر اسفند میخوریم، سبزی پلو ماهی رو بستگی به سال تحویل داره. اگه صبح باشه، ناهار بعد سال تحویل. اگه عصر باشه، شام بعد سال تحویل.
اوه 😥
نفتالین جواب نمیده؟
با رب با رب :))
خواب دیدم در زدن رفتم دم در دیدم یه بابایی یه قابلمه غذا داد دستم، توش حزبالله بود (نپرسین یعنی چی خودمم نمیدونم. فقط میدونم حزبالله بود). بردم ریختم تو سطل آشغال گفتم نمیخوام خودمون ماکارونی داریم.
عجایب.
چون حباب بسته، در نهایت یه حباب بستهس. فرقی نداره به بزرگی توییتر باشه یا کوچکی بلوسکای. جخ هوا تو حباب کوچیکتر زودتر بو میگیره.
این روزا بو گند توییتر قد همیشهش خفه کنندهس، اینجا هم فقط یه عود روشن کردن کنارش. از ادای اون به اطوار این نمیشه گریخت.
این وسط مسطا هم یه عده هستن بدون اینکه لازم بدونن دادار دودور راه بندازن سرشون به کار خودشون و نگاهشون به هدفشونه، هرجا لازم بدونن هستن و هرکار لازم بدونن میکنن و هیشکیم خبردار نمیشه. نه بحث الکی میکنن، نه تو دام امید و ناامیدی کاذب میفتن. درود ویژه به اونا.
یه وقتایی توییتر برام غریبهاس، یه وقتایی اینجا غریبیم میشه. مثل پاندول در نوسانم. این روزا نه توییتر برام آشناس نه اینجا. جفت این محیطها به یه اندازه واسم ناآشنان.
🤣🤣😍
به خدا روزی سیصد بار نفرین میکنم به این اردوغان که تو مملکتش انقد این علف بیصاحاب گرونه. ترک کردیم انقد که گرون بود.
من یه سری نظراتی دارم که هم به نظرم بدیهیه هم ممکنه نباشه در ادامه مینویسم. به نظر من اتفاق اخیر و کشته شدن این تعداد آدم بیسلاح هولناکه این وسط ایرانی خارج و حتی داخل یه تعدادی لیدر باسواد آگاه به مسائل دیپلماتیک جهان و روشن و کمی با وجدان وجود نداره که بتونه اتفاقات ایران رو جوری پرزنت کنه که/
لطفن دهنتو طلا بگیرم.
عاقبت فرار از اجوکیشن
من لیترالی بابام تو آیسییو با حال وخیم افتاده بود، رفته بودم عروسی دوستامون. 🥲 یادم نمیره اون شبو.
:))))))))))
خیلی خوبه. من همش فک میکنم اگه از من بپرسه چی میگم. حالا نه که آدم معروفیم تو نیویورک، باس از قبل آماده باشم.
الهی بمیرم :)))))))))))