خیلی ناراحتم که برخی تا فجایع دیشب و نابودی زیرساختهای زندگی مردم را ندیدند به این نتیجه نرسیدند که جنگ راه حل نیست.
Posts by Ali Baygi
:*
چقدر سر این موضوع باهات هم نظرم فرناز جون. من هم اتفاقا به این نتیجه رسیدم که زندگی خوب و پربار بیشتر یک زندگی بامعناست تا یک زندگی که در لحظه لحظهاش آدم تجربه ارضا و شادی میکنه (مثل یک زندگی معتاد). یک زندگی که میتونی فراتر از مرزهای بدنت رو تجربه کنی و حس کنی به یک جمع بزرگتر تعلق داری.
گذشته مثل یه داستان نیست که بتوان راحت تعریفش کرد؛ بلکه بیشتر شبیه قدم زدن در ویرانههای یک شهر است که ناگهان زندگی در آن متوقف شده.
#The_Last_of_Us
البته شاید طبیعیترین راه برای رهگذرِ توفانزده این باشد که برود و در جایی پناه بگیرد. اما این کار از ویتگنشتاین بر نمیآمد.
#وظیفهای_به_نام_نبوغ
مرسی بهار جوون:)) 😘😍خوشحالم که این حرف رو میزنی
زندگی صحنههای دراماتیک کم ندارد و از این نظر زندگیِ آدمها به هم شبیه هست. اما چیزی که زندگیِ آنها را متفاوت میکند همانا پاساژها و
نحوه گذار از یک صحنه به صحنهٔ دیگه است. اینجاست که هر کس میتواند تصمیم بگیرد چه انتخابی کند و در چه جهتی ادامه دهد. 🎬
کرده 😂
خیلی ممنون ولی استدلال من یک مقدمه پنهان داره و اینطوری میتوان آن را صوری کرد:
این نکته را از دوستی شنیدم که هر قدر که فرد در زندگی دستآوردهای بیشتری بدست بیاورد، احتمالا وزن و اهمیت عناصر هویتی (مثل نژاد و قومیت و ..) برایش کمتر میشود. بنابراین وقتی آدمهای منطقهای از هر نظر فقیر شوند انگاه به تنها داراییِ باقیمانده یعنی هویتشان میچسبند.
مخاطب دفترِ خاطرات ورژن آینده خودِ آدمه future self. یک پیام درون بطری به سمت کسی که همه چالشها رو پشت سر گذاشته و الان به امنیت رسیده.
در همه جای این کتاب آدم با فردیت شدتیافته
ویتگنشتاین طرف میشود، آن هم از طریق درگیری پیوستهای که با خود داشت و تمنایش برای «تبدیل شدن به یک آدم دیگر…آنچه ویتگنشتاین از جنگ میخواست دگردیسی شخصیتش بود، یک تجربه دینی که زندگیاش را از بیخ و بن دگرگون کند.»
#وظیفهای_به_نام_نبوغ
My world has always been the classroom, with its smell of chalk or whiteboard, or the library, the safety of books and facts and soft lighting..
The Last Time We Say Goodbye
خدا نکنه فرناز جانم :*
بر اساس نوشتههای اون زمان من یادمه، واینکه چقدر فعالیتهای آنلاینت رو کم کردی و خیلی خوشحالم که آن روزها تموم شدن 😍.
من نه با ذهنم که انگار با دستم شروع میکنم به تمرکز کردن. و درست وقتی که مداد به دست میگیرم این فرآیند آغاز میشه.
آره احتمالا مفهموم همدردی هم عوض میشه و شیفت میکنه به سمت ماشینها
در جهان کودکانی که تازه «به دنیا میآن از ابتدا نه فقط آدمها بلکه ماشینها هم حرف میزنن»، و دوستی و رابطه چیزی نیست که فقط بین آدمها جریان داشته باشه بلکه ماشینها دوستهای بهتری هستند از آدمها.
معمولا اینطور فکر میکنیم که انگار زندگی در بیرون با شور جریان دارد، و همه در حال بهره بردن از آنند. اما ما از این شورمندی بیرون گذاشته شدهایم و تنها سر و صدای آن را میشنویم.
تو گویی ما غایبانِ زندگی خویشیم.
آره خیلی خیلی داغونه. ولی هنوز هم به خاطر آدمهاش از جاهای دیگه به نظرم بهتره. راستی تو آکانت جدید ساختی اونجا؟
The Twitter limits might be because Twitter's failure to pay for Google cloud services. 😁🤔
با ذکر کیر به قبر ایلان ماسک چراغ اینجا رو روشن میکنیم.
چه قدر کنده اینجا
قبل از هر چیز منم بگم ریدم به کله ایلان.