سخته…
Posts by Ehsan Naderpour
یبار در مورد شغلمون صحبت میکردیم
اون رفته بود بازار آهن
شریکی یه سالن زیبایی هم باز کرده بود
باورش نمیشد چقدر حقوق میگرفتم
میگفت دروغ میگی خبرنگارا که باید پولدار باشن
۱۳ سال پیش یبار رفیق دوران دبیرستانم اومد دم در خونهمون بریم بیرون
اون دیپلمشو نگرفت آخر
من گرفتم رفتم دانشگاه
۸۸ شد ممنوع الورود شدم
دوباره کنکور دادم رفتم یه رشته و دانشگاه دیگه
چندباری هم بازداشت و احضار شده بودم
رفیقم با بنز آخرین مدل اومده بود دنبالم
رفتیم خونهی لواسونش هم دیدیم
فکر میکنم اگه آرمان و آرزوهای مثلا انتلکتی رو با شغلم گره نمیزدم این بلا سرم نمیومد…
از همه طرف فحش میخوری واسه شغلت
از همه طرف تهدید میشی
امنیت شغلی هم نداری
آدمای اطرافت و رفیقات هم مجبورن حذفت کنن از اطرافشون و تو میمونی و خودت و زندگی تخمی که ساختی
الان بعد اینهمه سال حدود ۵ ماهه که دیگه تو رسانهای نیستم
پیش از این هم بارها این گپ پیش اومده
ولی خب تا کی؟
زندگی منتظر نمیمونه تا تو کاری که دوست داری رو بکنی
دیروز هم دوچرخه خریدم و باهاش دو روزه دلیوری اوبر رو شروع کردم که هنوز نتونستم چیز درست حسابی ازش در بیارم
۳۴ سالمه و آماتور اگه حساب کنیم ۱۵ ساله، حرفهای حدود ۱۳ سال که کار روزنامهنگاری کردم. چون دوست داشتم و از بچگی عاشق این کار بودم
شاید تن تن بی تاثیر نبوده البته
لیسانس جامعه شناسی گرفتم و با کلی ان جی او چون اونم دوست داشتم
ولی الان فکر میکنم زندگیمو هدر دادم
هیچ کدوم اینا کار نبود… ارزش نداشت
آخ جون…
اینجا که مینویسی و هیشکی نمیخونه رو باز پیدا کردم
تا ابد لعنت به این روز
خب! شنوندههای عزیز با ذکر لعنت بهت جمهوری اسلامی شب را به پایان میرسانیم
حاجی واقعا معاشرت رو در رو با آدما حال میده
هرچی بیشتر نزدیک میشیم به سالگرد… قلبم بیشتر تیکه پاره میشه از روزهایی که از سر گذروندیم… از تک تک روزها
🤣🤣🤣
مشابه این رو در رویی باربی با اوپنهایمر رو ما دهه چهل با گاو و قیصر داشتیم :)
حسابی طلب داریم از زندگی…
امروز هم همایون در مراجعه است
:))
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون 🤷🏻♂️
لا لا لا لا گل مریم
شکسته حرمت آدم
شدیم آواره عالم
چرا تشنه به خون هم
فاز آهنگای داریوش در مراجعه است
مگه دیشب ننوشتم یک ماه مرخصی لطفا… پس چرا هنوز جون کار کردن دارم!؟!؟
تخمه بشکنیم 😂😂
یک مجموعه سفر و یک ماه مرخصی لطفا…
گند یارو حسابی دراومد دیگه
فکت
از دوازده شبم گذشته باز ونگ اذانشون بلند شد…
بعد عمری هشت ساعت خوابیدم 🥳
الان نیاز یه هفت هشت ده تا رفیق که همین دور و ور باشن و دونه دونه برم بهشون سر بزنم حس میشه
نه! ده دوازده تا
عجب بساطیهها
اره
امرو گیرا هستمه