از یک شهر کوچک در شمال ایران مینویسم:
ما زندهایم.
Posts by
شاشیدمم تو گوشه به گوشه این دنیای مردسالاری که با مضطرب کردن همه، تصویر آن یکی پدر مقتدر خشن رو (چه شاه، چه رهبر، چه رئیسجمهور، چه نخستوزیر) داره به عنوان راه نجات از خشونت و شر مطلق پدرسالاری خونین دیگر جا میزنه. میدونم که صدام از جای گرم بلند میشه ولی هدف برچیدن این کثافت بود،اگه هدفی مونده باشه.
تمرین کردن برای اینکه شبیه آدمهای بگا رفته نباشم واقعا سخته. دارم زور خودمو میزنم که حداقل در مرحله اول خیلی تابلو نباشم که کسی دلش برام نسوزه.
در باب بیهودگی عمر
خطاب به خود: آیا اینکه لباس اتونخواه بخری بِه از این نیست که اتوخواه بخری و چون حوصله نداری اتو کنی کلا نپوشیش؟
اون لحظه که میفهمی اینجا جات نیست.
#رض
هربار یادم میافته دوباره توی شهر خودمم زنده میشم.
خود ناتمام آدم.
قانع شدن نصفه. نظریه ناتمامی.
دیروز گفت مامان تصمیم گرفتم از امروز از رنگ صورتی خوشم بیاد.
#فرزند
حالا اخلاق جدی جدی نسبیه؟
مود: مشتاقی و مهجوری و صدالبته محجوری و مجبوری.
#رض
بوی برلین هیچوقت از حافظه بویاییم پاک نمیشه.
هیچکار غلطی ازش سر نمیزنه و این خیلی ترسناکه.
#رض
اومدم اینجا اکانت ساختم و از نظر احساسی وصل شدم به دوره وبلاگ اینا. همون حسها اومد بالا که اتفاقا چهقدرم هارمونی داره با زندگیم اون بیرون.
از این غمها که باعثو بانیش خودتی.
#رض