از اگرها وُ ولیها باید گریخت.
Posts by نهانَش
خشکاندهاند ریشههای علاقه را.
نفس شب تنگ است بی او.
هر چه بود گذشت.
معانی متعدد نگاه در دالان دل.
همین که نیست یعنی هست.
پشتِ پلکش استعارهی معناست.
به چشم دنیا دیدنش را کلمه شدن.
عبارات ناعلاج دوری در فلسفهی داغ تابستان.
قلب از آستانهی تحملش گذر میکند در تصویری که رویا نیست.
تغییری ندارد حالِ نگاهش.
عبور کردی وُ تواناتری.
میتوانست دیده نشود وقتی میبوسید.
زاییدهی کلمات توام، بیشتر از این شعرم نکن!
خواب کلمهای را میبیند که دیگر نیست.
رشته نخهای ویرانی را از رابطهای به رابطهی دیگر میبریم.
به تکاندن خود ادامه میدهیم با در آغوش کشیدن کسی که دوستش داریم.
طریقِ بیطریقی، راهی که نهایتی ندارد.
نفسِ شب تنگ است در هوایِ بیهوایَش.
ترانهی شب از چشمهایش شعلهور است.
آقا ارادت دارم. شرمنده نکنین. درودها.
«اگر تو زخم زنی
بِهْ که دیگری مرهم
و گر تو زهر دهی
بِهْ که دیگری تریاک»
حافظ
خرامیدن در خوابی که نشانی از او دارد.
ترجمانِ نگاهَش شعر میشود.
بیسبب نیست که هنوز زندهام، کلمات نجاتم میدهند.
میتوانست در خیرگی روحش را عریان کند.
امتداد دارد معنا در نگاه.
هنوز یک هنوز دیگر باقی است.
چیزی نشده، خود غمه دلش صبحانه نمیخواهد. :)
تن از انحنای تنهایی میخواهد که بگریزد.