Posts by Mohsen Tahmasebi 🇺🇦
زندم.
واقعا دیگه کشش روانیش رو ندارم.
The transfer history page for @awscloud.bsky.social on @bgp.tools is really something. Has anything gobbled up more IPv4 in the past couple of years?
The transfers equate to 95M IPs and that's not counting the big ranges they already acquired (3/8, 44.192/10 and 18.128/9).
tinyurl.com/yc6tkk7x
این وسط یادم اومد سال 1399/1400، یک باگ خنده دار از سیستم فیلترینگ پیدا کرده بودم و برای مدتی بدون فیلترشکن به توییتر وصل میشدم. یادش بخیر :))
بعد از ماه ها رفتم یک سرک در توییتر کشیدم و کلی سر دعوای ملت سر لوکیشن اکانت خندیدم.
وارپ، آبرو و شرف یک عده بدبخت رو بر باد داد :))
حالا بیا و به ملت حالی کن که هرکسی لوکیشن اکانتش خورده ایران، لزوما خط سفید نداره.
ولی نمیدونم کجاش عجیب بود که دست خیلی ها خط سفید باشه؟
برای اولین بار حس میکنم اگر چند سال برمیگشتم عقب، مسیر دیگه ای رو در زندگیم میرفتم.
روز های عجیبین.
خستم رئیس.
خانم پاییز، ما به خاطر شما مریضی رو هم تحمل کردیم.
میشه لطفا هوا سرد شه و بارون بیاد؟ از تابستون متنفرم و شما در بیرون کردنش کمکاری میکنید.
شخصا تمیز بودن رو در سینتکس و فلسفه طراحی زبان میبینم.
اما اینکه کدوم زبان از این نظر بهتره، من صلاحیت پاسخگویی بهش رو ندارم.
خوشحالم که بعد از مدت ها باید بشینم و یک پروژه بزرگ به C بنویسم.
بسه دیگه خسته شدم از مریضی.
وقتی بهش فکر میکنم، میبینم گاهی خودمو در سلول انفرادی ذهنم حبس میکنم و فرصت تجربه کردن زندگی رو از خودم میگیرم. فرصت خودم بودن، فرصت حس کردن جایی که الان هستم. و بعد حیفم میاد، چرا زندگی نکنم وقتی فرصتش رو دارم؟
گاهی تلخ ترین تجربه ها بهت بهترین درس ها رو میدن.
تنها مزیت اون روز ها برای من این بود که قدر زندگی و زندگی کردن رو بیشتر میدونم. وقتی یادم میاد چیو پشت سر گذاشتم، میفهمم که باید از زندگی کردن در این لحظه لذت ببرم، با تمام ترس ها و بالا و پایین هاش.
من توی سلول انفرادی بودم، جایی که برای من آخر دنیا بود.
وقتی گرفتنم، بیست ساعتی بود که بیدار بودم.
عصر توی سلول انفرادی از خستگی به خواب عمیقی رفتم و یکی از آروم ترین خواب های زندگیم رو دیدم. خواب دیدم اون بیرونم و کل این چند ساعت بازداشت، همش یک کابوس بوده. تا مغز استخون خوشحالی رو حس میکردم.
وقتی بیدار شدم و دیدم تو سلول انفرادیم، دنیا روی سرم خراب شد.
هرچقدر هم میخوام تظاهر کنم که گذشته و دیگه برام مهم نیست، یک جایی یقه ام رو میگیره.
گاهی باورم نمیشه جون سالم به در بردم از اون روز ها. گاهی پنیک میکنم که نکنه همه اینا خوابه و الان تو سلول انفرادی بیدار میشم.
حق ما این نبود، اما دنیا اینجوری کار نمیکنه.
هنوز که هنوزه، گاهی از ناکجا آباد وحشت روز های بازداشت میاد سراغم و پنیک اتک بهم دست میده.
ای کاش یک روزی، یک جایی دور از اینجا بتونم فراموشش کنم.
روزی که نیازمند کار و پروژه بودم خبری نبود، الان که تا خرخره درگیرم، از زمین و زمان فرصت میریزه.
متاسفانه یا خوشبختانه همیشه ترجیح دادم برم یک جایی لنگر بندازم و طولانی بمونم.
پاپ آپ های اپ اسنپ منو یاد پاپ آپ های دهه 80 میندازه که خیلی رو اعصاب بودن.
حتی من هم با این حجم نفهمیدن UX، میفهمم که چقدر بد و بی سلیقه اجرا شده این.
الان اون انیمیشن کُند ظاهر و بسته شدن پاپ آپ چیه؟ چرا آخه؟
میخواستم غر بزنم که چرا بدنم انقدر ضعیفه، دیدم خودم باهاش خوب رفتار نکردم. انتظاری نمیشه داشت.
یک کتاب خیلی جالب میخوندم و هم زمان مریض هم بودم. فکر کنم مریضی برام amplify اش کرد :)))
امروز یکی از جادویی ترین روز های زندگیم بود.
دقیقا
گاهی اوقات خودم از حجم immature بودنم در ارتباطات اجتماعیم شوکه میشم.
و چقدر ترسناکه که در تمام این سال ها، صرفا زیر فرش قایمش کردم.
توییتر فارسی اگر عقاید اجتماعی منو میدونست، همونجا اعدام صحرایی ام میکرد.
Unpopular opinion:
وقف کردن خود برای دیگری، یکی از خالص ترین راه های دوست داشتنه.
متاسفانه یا خوشبختانه هر روز بیشتر به این نتیجه میرسم که در دنیای واقعی ممکن نیست.
امروز با دو تا از قدیمی های وب فارسی رفتم بیرون. خوش گذشت. از خاطراتشون گفتن و به این فکر کردم که ای کاش کتاب مینوشتن.
به نظرم تو حوزه تکنولوژی و IT ایران، واقعا تاریخ نگاری درستی صورت نگرفته و خیلی حیفه.