نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا درِ میکده شادان و غزل خوان بروم
Posts by Shehni
هنگام ثمر دادن مان بود خزان شد ؛
پرچم آزادیست
پیراهنِ من
بر بند رخت
سبک و رها
از اسارتِ تن
شاید این چند سحر فرصت آخر باشد ...
مست شد خواست که ساغر شکند ٬ عهد شکست
آنچه نباید بر ما میگذشت ٬ گذشت
هرگاه ردِ پای کسی را که آرامشم را گرفته بود دنبال کردم ٬ به خودم رسیدم ؛
کُجا دیگر توانی یافت، همچون من خریداری
که بخشد جان شیرین را، به لبخندِ گه و گاهت
به درک که آفتاب به سمته ما نمیتابد
ما به پنجره بودن ادامه میدهیم ؛
در عزایمان پایکوبی کردند
باشد که در عزایشان شادمانه برقصیم ...
میلیون ها انسان تصمیم گرفته اند که دیگر احساساتی نباشند ٬ پوست کلفت شدند تا دیگر کسی نتواند آزارشان دهد ٬ اما به بهایی گزاف !
کسی نمیتواند آزارشان دهد ٬ اما کسی هم نمیتواند شادشان کند ؛
زبانت معمار است و حرف هایت خشت خام
مبادا کج بچینی دیوار سخن .
جسمی در اینجا و قلبی در آنجا و خیالی بسیار دور
هر طایفه ای به من گمانی دارد ٬ من
زان خودم ٬ چُنان که هستم ٬ هستم
پرسید کجای این کشور مال شماست ؟
-خیابان ٬ آری که خیابان میعادگاه ماست ؛
بالاخره یک نفر باید گردنِ سرنوشت را بشکند.
اگر هر از گاهی یک نفر به سرنوشت دهن کجی نمی کرد ٬ انسان هنوز روی شاخه های درخت ها زندگی می کرد .
و هنوز تنها زندگی هیجان انگیز ٬ زندگی خیالیست ...
اکنون ز چه ترسیم
که در عین بلاییم
همیشه نا تمام میماند
حرف های من با خودم ؛
طفلی به نام شادی
دیریست گم شده است ؛
حتی اگر نباشی می آفرینمت
چنان که التهاب بیابان سراب را
یک نیلوفر آبی که وسط لجنزار روییده :)
شاه قاجارم که وقتی رقص باله میکنی
روی کاغذ یک شبِ ایرانِ خود را میدهد ؛
پاره کن پیله های پوسیده را
که خیالِ پرواز را در تو کُشته اند ؛
میبینم
آن شکفتن شادی را
پرواز بلند آدمیزادی را
آن جشن بزرگ روز آزادی را ؛
میخونمتون ولی اهل نظر دادن نیستم .
نه حرف عقل بزن با کسی نه لاف جنون
که هر کجا خبری هست ادعایی نیست ؛
"هنر یعنی خلق یک اثر در لحظه"
اینجا روایت ها و داستان ها نهفته است ٬ پشت تمام نقاشی ها و عکس هایی که دیده اید ...
سپیده که سر بزند
در این بیشه زار خزان زده ٬ شاید گلی برویَد
شبیه آنچه در بهار بوییدیم ؛