منم دقیقا همین حس رو دارم تجربه میکنم. به اضافهٔ آینه. نتونستم بخرم هنوز.
Posts by Parijaneh
ماه و محبت ندارم. حوصله هم ندارم. ولی امیدوارم شما هم اون قلب نورانی اون بالا رو زود ببینید. انگار داره به دنیا میاد. آماده است که بپره بیرون. و همهی شکلای عجیبی که میشه توی این آسمان دید.
من قربونت
یعنی میام هرازگاهی اینجا رو بار میکنم تماشاتون میکنم، تقریبا نصف ماجراها و حرفا رو هم متوجه نمیشم و میرم دنبال کارم.
ببخشید ولی من انقدر عیب کردم، که به عنوان اولین گزینه آمادگی برای جنگ رفتم گلس شکسته گوشیم رو عوض کردم.
بگو ما هم بخریم
بهبه. مباااارکهههه
از بزرگترین دروغهای زندگیمون، آسمان همهجا یک رنگ است بود.
حتا یک جمله رو هم نمیتونم تا انتها بخونم.
مرسی، نمیتونم ولی اگه تونستم امتحان میکنم.
🫂
اره باید مراعات کنم فعلا جواب اونیکیا رو هم بگیرم
🫂
زانوم در اثر دویدن ناگهانی و طولانی که لزومی به گفتن دلیلش نیست، تقریبا کامل به فنا رفته.
ولی من واقعن این میون کی باشم اصلا.
:(
- یه جا خونه دارم که قبلا نمیدونستم اونجاست و الان باید از یسری ادم پنهان شم.
- یه عالم سوسک پرنده که میان تو خونهم، معلوم نیست از کجا و یهو»» این هی تکرار میشه.
تنها چیزی که کاملا متوجه شدم که چقدر بیکس و بیپناهم/یم.
«گویی مردمان دیگری وارد کردهاند و ما در وطن بیگانهایم.»
کاش کرگدن بودم. آدم نبودم.
بله
من همه کارای روزمره رو میکنم. کار روزانه مرتبط با شغلم که بیشتر هم شده. زندگی هم یسری کار بهش اضافه شده که انجام میدم. ولی خودم توی خودم نیست. نمیدونم کی اینکارا رو میکنه و حرفا رو میزنه در طی روز.
ماها که دیگه واقعن هیچوقت به نظرم. ته همهچی مزهٔ غم داره.
بعد از بیست روز امروز به نظر کامل وصل شده همهچی.
بیست روز!!
دیشب همینکارو کردم، یکم بهتر بود
با بدختی که خوابم میبره، بعدشم تا برد، با حالت خفگی از خواب میپرم. بعدشم سرم تیر میکشه.
من صبح اومدم همچین چیزی بنویسم، گفتم واقعن نوشتنش که چی.
ازونطرف مشاورهم میگفت اتفاقا سنگین ورزش کنین.
یکیشون پرسید اینترنت خونهها به نظرت کی وصل میشه و این رو گفت؛
علت اینکه اینترنت خونه رو پرسیدم
چون دوربین اتاق مادرم به اون وصل بود و من میتونستم ببینم که پرستارش پیشش هست و باهاش خوب رفتار میکنه ولی متاسفانه اون قطع شده. مادر من ۹۰ سالشون هست و آلزایمر هم دارن.
دوربین برای من خیلی مهم بود.
من این مدت هرازگاهی نتم وصل میشد. فقط و فقط در حد همون تلگرام. و تنها کاری که باهاش کردم زنگ زدن به خانواده و آشنای آدمها و پرسیدن حالشون و خبر دادن به عزیز خارج از کشورشون. غریبه و آشنا. کسایی که نمیشناسم و حتا نخواهم شناخت و باهاشون پشت تلفن گریه کردم.
بهارجون🫂
اشکان عزیز