صبح که زنگ زدن یادم رفت به بابام بگم تولدت مبارک. حالا هم که هیچ دوباره. تا چهارشنبه یا پنجشنبه که دوباره زنگ بزنن و اگر منِ خنگ یادم باشه که در هر صورت دیر شده.
لعنت بهتون.
Posts by خستهلِی
بابام صبح میگفت "دیشب یهو صدا اومد با خودم فکر کردم مگه آتشبس نبود؟ بعد فهمیدم رعد و برق بوده."
بمیرم من براتون.
من واقعا خستهام. در زندگی چُسکیِ انفرادیِ خودم خسته و گوزیدم. آخه مگه ما چی از این زندگی میخواستیم؟
تصویری از لپتاپ، گلدانی از گل لاله و یک لیوان روی میز
آها راستی گلهای روبرو:
۷:۵۰ شبه.
از فرط خستگی سرم نشسته هم گیج میره.
هنوز سرکارم.
روو و پارتنرش کنسرتن و من نرفتم. دارن اصرار میکنن که تهش برم پیششون.
چقدر همه چیز بیهوده و بیمعنیه. چه گروه درمانیای که طبقهی بالا داره برگزار میشه، چه این گلهای روبرو و چه کنسرتی که صندلی من توش خالیه.
I'll make sure that it doesn't happen 😬
با رفیق مجارستانیم نشستیم برای سرزمینهامون گریه کردیم.
الان یعنی چی؟ یعنی دو هفته هم رفت رو هوا؟
یک تکه یخم.
آها :))
ولی اون پماد رِ بزن به هر حال چون بخشی از این استعاره واقعیه :دی
اون پماد رِ بزن قربونت برم.
نههههههَ بنویس نازنین جون. دلمون تنگ میشه برات 🫂♥️
🫂♥️
کاش اینو یکی به سوپروایزر من هم میگفت و من میشد تا جمعه آف بگیرم.
کار دیگه دیسترکشن نیست. فقط یه شوخی مسخره است.
این تیکهای که به پیامهای وحید اضافه شده "حدود x دقیقهی دیگه میزنه/میخوره" در یک مرحلهی دیگری قلب آدم رو مچاله میکنه.
تهدیدای این مرتیکه هم واقعا تن آدم رو میلرزونه. کم از اعمالش داریم میخوریم از حرفاش هم خون به دل آدم میافته.
شیراز رو که میزنه، سوای اینکه مدام دم خونهی مادربزرگم رو میزنه، بند دلم واسه کوچههاش هم پاره میشه. همونطور که اصفهان رو. آدم به مکانها دل میبنده. مدام فکر میکنم بار بعد توی هرکدوم از این شهرها که پا بذاریم (اگر بار بعدی باشه)، چندتا جای گلوله روی دیوارها میبینیم، مثل خرمشهر؟
اندوه بیپایان.
مرتیکه میگه جمهوری اسلامی رو ۱۵-۲۰ سال عقب بردیم. مردم رو ۵۰ سال عقب بردین بیشرف. مردم رو کشتین و حق زیستِ حتا عقب رانده شده رو هم ازشون گرفتین.
قربونت برم ثمین. مرسی از مهربونیات. ❤️🫂😭
من با یک حسابدار ایرانی کار میکنم که کارش خوبه و مشاوره هم میده. قیمتهاش هم (اگه بخواد کاری بکنه مضاف بر مشاوره) معقوله. اگه خواستی بگو وصلت کنم :)
دسترسی به دارو
دسترسی به دارو
دسترسی به دارو
شخصی و شاید بیمورد:
توی همین دو ماه سرکار یه سری کارهای سیستمی کردم که براشون تا سالها میمونه، یه ریسرچ سنگین رو دارم پیش میبرم، دو تا پروگرام طراحی کردم و دقتِ دیتاشون رو به ۶۰٪ رسوندم.
یک هفته درمیون مریض بودم.
جنگ بود و هست.
گاهی حساب اینکه چی ازم مونده درمیره از دستم چون درواقع هیچی.
در جواب پیام رفیقم از تهران فقط میتونم ساعتها اشک بریزم، پس فعلا باز نشده میذارمش با اینکه تهش گفته "نمیدونم چقدر وصل بمونم".
لعنت به من
لعنت به آخوند
لعنت به دولتهای قدرتطلب و خونخوار.
لعنت به این جهان با فاصله.
خواب دیدم بیرون چادر پاره پارهای که پدرم توش خوابیده، دوتا شیر و یه پلنگ دارن همدیگه رو میدرّن. من از پنجرهی طبقهی نمیدونم چند صحنه رو نگاه میکنم و فکر میکنم باید کاری بکنم اما نمیدونم چی و از تصورم میگذره که آخر پدرم هم پاره پاره میشه و من فقط نظارهگر بودم.
بیدار شدم و فهمیدم عنِ نمادگرایی رو درآوردم
امروز تولد چوکولوئه. به زور از جام بلند شدم براش کیک درست کردم. دو ساعت اومدن اینجا ز یم تو سر و کلهی هم. باباش هی از ایران میگفت من میگفتم امروز نه. امروز تولده و خودم بغض میکردم.
فکر میکنم این بچهها که ایران رو ندیدم و این روزها بزرگترهاشون انقدر به خاطر ایران غمگینن، چه احساسی به این سرزمین دارن؟
ای وای ... ای وای ...
منم ۴ ساله نرفتم و همهاش همین تو سرم تکرار میشه.
هر بار از این شهر میره، تکرار "این غربت دوباره" است.
من واقعا باید به جای آفیس تو خونه روی زوم میبودم با تو.