چرا خوب نمیشم ؟
Posts by Reyhan Haghighi
امروز پرت شدم به روزهای کاریم در شاتل.
استراحت؟ ای آقا … ای آقا !
والا دیشب تست دادم، منفی بود. البته دیروز قرنطینه کردم. دقیقا به همین خاطر. ولی دیگه تست منفی بود
این سرما خوردگی، کروناست یا آنفولانزا. نمیدونم ولی سه روز قشنگ منواز زندگی انداخته.
@hafezhakami.bsky.social شما هم کمک کنید در وصول شام ، ناهار اون روز 😂
ایشالاااا ایشالاا هفته ی بعد
والا اون روزم من گفتم من سالن رو تا شب اجاره کردم 😂 همین جا بهمون شام بدید … نداد !
ولی چشم .
چشم
والا ما هنوز منتظر اون شامی هستیم که در ناهار بهمون وعده داده شد !
دلم برای ورشو تنگ شده …
تولدتون مبارک ، شیرینی و جشن رو پذیراییم
پرواز تهران دبی، ماهان ! ۵۱ میلیون وجه رایج .
زندگی همینه …
یک عصر جمعه با یک رفیقم میروم دنبال کارهای عروسی اش و با دیگری از روند شیمی درمانی اش میپرسم و پیگیر درمانش می شوم …
زندگی همین قدر عجیب! در روزهام جاریه!
این وصلت عاطفی من و سیاتیک کاش زودتر به طلاق منجر بشه … دیگه توان این همه عشق ورزی سیاتیک رو ندارم …! ا
دنیا به من یک ریموند ردینگتون بدهکار !
کاش یکی تقبل میکرد عصر جمعه ها ماشین رو ببره کارواش !
به وقت ساعت ۱۸ روز جمعه که تازه از دفتر زدم بیرون و چقدر دلم مبخواست بودی و قهوه میخوردیم …
دیروز پرسید چیکار کنم کمتر کلافه باشی !
گفتم فقط دوساعت بیا تلفن های منو جواب بده…
گفتم نه شرمنده ام. کاری ازم برنمیاد
اینجا رو دوست دارم.
خودمم، تنها . ساکت ، گاهی عصیان گر …
عجیب که بعد از مدت ها نشستم توی کافه و دور میز سوشال کار میکنم …
فاصله ام با دفترم ۵۰۰ متر نیست ولی نمیدونم چرا دلم نخواست امروز عصر تو دفتر کار کنم …
همه می پرسند چرا اینقدر خسته یی ؟
چرا هیچکس نمیپرسه چیکار کنم خسته نباشی …
فقط اونجا که دخترگل فروش رومیکنه به بچه میگه :
من همه ی دار و ندارم، همه ی دلخوشیم اینه !
چرا بهش برخورد وقتی گفتم من تو رو اندازه نودل دوست دارم ؟!
توقع داشت اندازه الویه دوستش داشته باشم ؟
آقای ابی سر صبح میخواند :
قصه ی عشقتتتتتتتتت بااز تو صدامه ،
یه شب مستی باز سر رامه
یه نفس بیشتر فاصلمون نیست
….
البته من رهسپار اداره مالیات هستم …
کاش اینجا شلوغ نشه . همینطوری خصوصی بمونه !
اینجا هم شد سکوت
و پدر محترم که مدام میگوید پرواز اینترنت ندارد … خدا به من تحمل و صبر بدهد. آمین
چقدر باید خوشبخت و خوش شانس باشم که تو پرواز ۷ ساعته، یک پسربچه نق نق و صندلی بغل دستم نشسته باشه و تمام مدت جیغ و داد کنان، از پدرش بخواد براش اینترنت وصل کند؟!؟
آدم ها یاد میگیرن باجاهای خالی زندگیشون، بالاخره یکطوری کنار بیان یک روزی…
اینکه پیاده ، با پاهای تاول زده و دست و صورت سوخته از آفتاب ، پیاده راه می افتم در شهر، یعنی هنوز امید به زندگی دارم !