دلم خیلی برای مامانم تنگ شده کاش میشد یه بار دیگه برام غذا درست کنه.
Posts by Nobody
کاش حداقل گربه داشتم.
اینطوری شده که هر ماه تو هفته ی پی ام اس یه منتال برک داون بزرگ دارم و بعدش دوباره به زندگی برمیگردم و این ماهیه دیروز بود.
واقعا بار زندگی برام خیلی سنگین شده نمیدونم چیکار کنم دیگه.
هنوز ذهنم انگار باورش نمیشه که ۱۴ روزه تهران و خانواده ام و دوستام زیر بمبارونن. امروزم ادای زندگی کردن دراووردم رفتم خرید گل خریدم چرخیدم. همه چی پر از غمه
امروز تو مغازه یه لباس دیدم شبیه یکی از لباسای داییم و یهو پرت شدم ۱۵ ۲۰ سال پیش که داییم میومد خونمون و من از بوی عطر و سیگار زیاد میفهمیدم اومده میرفتم پیشش و کلی حرف میزد و ما میخندیدیم. آنقدر دور و آنقدر نزدیک بود که اون سالا انگار من نبودم انگار یکی دیگه بوده انگار یه دنیای دیگه بوده.
امروز تو دیلی بکند اینجیرمون گفت که تسک دیروزش این بوده که بخاطر جنگ توی ایران یه سری رگولیشنا رو تغییر بده و من بعد شنیدن این دوربینمو خاموش کردم و زدم زیر گریه و انگار قلبم هزار تیکه شده.
I’m a fucking failure
هیچ روزایی انقد برای زندگی نجنگیده بودم هر روز اکتیولی دارم زور میزنم نمیدونم خوبه یا بده.
❤️❤️🫂🫂
از تابستون پارسال که تو آب شفاف با ماهیای رنگی شنا کردم هر رویایی که میبینم و خیلی خوبه توش دیگه دارم پرواز نمیکنم بجاش دارم با ماهیا شنا میکنم و این انگار شده یه بخش مهمی از همه ی فکرای خوبم.
انقد خسته و نا امیدم حد نداره دلم میخاد برم خونمون و انقد غصه نخورم دیگه.
آخوند و کووید و مهاجرت و غربت و دوری و جنگ و کشتار و … قشنگترین سالای زندگیمون بودن.
🥹🥹🥹🥹🥹🥹مرسی مهندس🥹🥹
۳ ۴ روز گذشته قلبم کااااامل از شادی و انگیزه خالی شده بود و تا یکی دو ساعت پیش هم همین بود که خوابم برد بیدار شدم و باز حس کردم یه نیمچه شادی بهم برگشته واقعا عجیب بود انگار دمنتورا بهم حمله کرده بودن.
دلم خیلی برای مامانم تنگ شده روزهاست ازش خبر ندارم، خیلی خسته ام و قلبم درد میکنه.
کیر توش بابا:)))))
چرا همیشه فک میکنم چیزها کافی نیست چه مرگمه دنبال چی ام خسته شدم واقعا :)))) قبلن همین شرایط آرزوم بود الان ولی انگار کافی نیست :))))
اما من حس میکنم زوری نبوده که برای این زندگی نزده باشم هر چقدر فشار بده همچنان براش ایستاده میجنگم!
دیشب از ۴ خوابیدیم تا امروز ۶ این وسطا بیدار شدم و جلسه مو از دست دادم ولی خیلی بهم خوش گذشت واقعا از زیباترین روزای زندگیم بود حس میکنم دوباره دارم خوشحالی رو از اعماق وجودم میفهمم.
باورم نمیشه بعد از حدود ۵ سال تراپی و بودن در انواع موقعیت های سمی در طول دو سه هفته ی گذشته یه سری حس جدید رو دارم تجربه میکنم و یکیش کافی بودن و دوست داشتنی بودنه و چقدر خوبه حتی وقتی یه اپسیلونی این حسو دارم انگار رو ابرام چقدر خوبه آدم خودشو دوس داشته باشه.
آدما نمیفهمن با وجود همه ی نقش هایی که داشتی بودی و وقتی خودشون این نقشا رو میگیرن میفهمن چقدر بعضی وقتا سخته بودن.
سلام همسرم🙂↔️🙂↔️🙂↔️
خوش آمدی ای دیریافته
چرا زندگی یه وقتای زیادی داره آنقدر تاریک میشه من واقعا نمیدونم چیکار کنم دیگه.
از حجم نفهم بودن آدما خسته ام دلم آدم اموشنالی مچور میخاد.
آدما رو که میوت میکنم دیگه اذیتم نمیکنن جالبه.
از وقتی battlefield جدید اومده دیگه call of نزدم و خوشحال ترم😌
خواهرم میگفت گل کاغذی ای که از جزایر قناری بردم کاشتم تو باغچمون تو تهران گل داده🥹
بوی سینامون رول پیچیده تو خونه🥰
از ورزش پریروز پایین تنه رو از دست داده بودم امروزم بالا تنه رو از دست دادم.