گردنه حیران
گردنه حیران
گردنه حیران
گردنه حیران
P.k😊
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را....
گاهی از خودمون،از تصمیماتی که گرفتیم
از حماقتایی که کردیم کینه به دل میگیریم
فکر میکنیم هر چی که سرمون امده تقصیر خودمون بوده خودمون متهم میکنیم
بایدبدونی تصمیمی که چند سال پیش حتی چند ماه پیش گرفتی پشیمون شدی تایم بوده که حس کردی کاری که کردی درست ترین کاره
پس لطفا خودتو ببخش به زندگیت ادامه بده
نمیدونم منظورم،متوجه میشی یا نه
ولی یه ادمای هستن هم از بودنشون
تو زندگیم اذیت میشیم.
هم از نبودنشون
مبادا فراموش کنی....
روزگاری از خداوند چیزهایی میخواستی
که اکنون در اختیار داری.....
پسر همسایمون برق میخونه
منم یه مدت برق میخوندم
اون از نور خورشید برای تولید
انرژی استفاده میکنه
من واسه تولید لواشک
ما مثل هم نیستیم - _ -
میشه برام دعا کنید امشب
😊😊
الا انجا هستیم که فریدون مشیری میگه:
رک بگویم از همه رنجیده ام
از غریب اشنا ترسیده ام
بی خیال سردی آغوش ها
من به آغوش خودم چسبیده ام...
که درست زندگی نکرده باشم
هر چند با این اوضاع احوال
بیشتر ما دچارش هستیم
از خودم
ادمها را باید از منت هایی که وسط دعوا
سر ادم میگذارند شناخت.....
حرف ناگفته رو به کسی بزنید که سبک بشید
نه پشیمون
هلند ۵ تا از زندان ، به دلیل نبودن زندانی تعطیل کرد
تعقیر کاربری داده
به هتل تبدیل کرد
خاطرها گاه بی گاه می ایند
کنارم می نشینند....
میخندند ....
گریه میکنن....
اما پیر نمی شوند...!
پدر مادر های سختگیر
بهترین دروغگو ها رو تربیت میکنن..
دومینو دهه شصتی ها:))))
همیشه اون چیزای که ما عاشقشون هستیم
مارو نابود میکنه......
یکی از تراژدیهای زندگی اینه که
ادمای که دلت می خواد یه کتک مفصل بهشون بزنی
همیشه از تو قلدرتر و گردن کلفت ترند!!
قبول داری!!!
تهش هیچی نیست!!!؟؟؟
25 گرم
1990
پیانو
دوست واقعی کسی که
در نبود شما از شما دفاع کنه ....
این موجودی حساب که تعیین میکنه
کی خوشحال کی ناراحت......
هیچ وقت با ادمای دروغ گو رفیق نشو
اونا تکلیف شون با خودشون معلوم نیست
چه برسه به تو....
هیچ کسی یهو نمیره
دو سه ماه پیش رفته تو نفهمیدی...
پشت دریا ها شهر است
که در آن وسعت خورشید
به اندازه چشمان سحر خیزان است
پشت دریا ها شهری است....
سهراب
مدرسه که میرفتیم
هر بار که دفتر مشقمون رو جا میذاشتیم
معلمون میگفت مراقب باش خودتو جا نذاری
و ما می خندیدیم فکر میکردیم نمیشه خودمون جا بذاریم
بزرگ که شدیم بارها بارها یه قسمت از خودمون رو جا گذاشتیم..
توی یه کافه
توی یه خیابون
توی یه سینما
تو یه خاطره...
جوی آبی که از پای شمشادها
تا تخیل روان بود
جهل مطلوب تن را
به همراه میبرد....
سهراب
پس اتاق جنگ شما اینجا است
اینجا تصمیم میگیرید
اونطرف اجرا میکنید😁😁😂😂