بعضیها با بودنشون خیر و برکت میارن، بعضیها با نبودنشون.
Posts by Houra.Tehrani
تعریف این کافه رو خیلی شنیده بودم و رفتم.
ورودی چشمنواز، راهرو محشر، چند تا اتاق دیدنی
اما سالن اصلی کافه شترگاوپلنگ، پرسنل گیج، نیم ساعت انتظار برای دو تا قهوه…
دیگه نمیرم.
تجربهی روابط با بعضی آدمها هم دقیقاً همینه.
زندگی هنوز زندهست
هر چند نیمهجون
اما از بین رنجها و ترکها هم نفس میکشه.
برنامهی تابآوری گاهی روز به روز میشه
ساعت به ساعت
دقیقه به دقیقه
گاهی مجبوری زندگی رو کندتر حمل کنیم.
گفت:
یعنی هر دوتون خانوادهی مناید ولی خودتون خانوادهی هم نیستید؟
امان از روزی که آدم مهم زندگیمون خطای بزرگی بکنه…
یه نقطهای هست که آدم تصمیم میگیره همه چیز رو رها و کنه بره.
بره که فقط نباشه.
همون نقطه…
فسقلی باهوش!😄😍
جابجایی حیرتانگیز مرزهای وقاحت و سمی بودن…
دروغ نگفت
خود دروغی بزرگ بود
تصویری جلعی از امنیت و صداقت
که فرو ریخت.
🫂
به کسایی که از ما انتظار احمق بودن و نفهمیدن دارن، معذرتخواهی بدهکار نیستیم
هر چند اونها توقع عذرخواهی دارن.
تنها چیزی که حریف رخوت و بیحالی شد، نزدیک شدن ددلاین تحویل کارهام و تنفرم از بهونه آوردن و نرسوندن کاره.
باید به بچههامون دلکندن و رها کردن رو یاد بدیم.
آدم گاهی نیاز داره یکی بیاد نصیحتهایی که خودش به دیگران میکرده رو بهش بگه.
در بدترین شرایط هم فقط کارکردن و رفیق خوب داشتن نجاتبخشه.
خستگی/ فروپاشی بعد از بحران…
خیلی دردناکه غصهی کسی رو بخوری که عمیقترین زخمها رو بهت زده.
لحظهی عجیب ایگنور شدن لکچرهای ناخودآگاه پدرانه/مادرانه… :))
تا حس نکنن دارن از دستت میدن باورشون نمیشه بودنت همیشگی و بیقید و شرط نیست.
این گور، مرده توش نیست
بیخودی دارم گریه میکنم.
ما از عصبانیت و عذاب از هست و بود و نمود میگیم
او از اولویتها…
من از غم، رقصیدن رو میفهمم.
فقط پنج ساله بودم وقتی خبر فوت بابا رو بهم دادند
بچههای فامیل رو توی اتاق جمع کردم و شروع کردم به خوندن و رقصیدن.
طرف کلی از قهوهش تعریف کرد
پول خون پدرش رو هم گرفت
ولی…
قهوه نگو، بگو شیرابهی زباله!
الحق که برای این هفته، «مردمان نمکنشناس و قهوههای مزخرف» اسم مناسبیه.
ذکر روز:
خدا خر را شناخت بهش شاخ نداد.
آدمیزاد از هر بحرانی که زنده بیرون میاد، انگار از نو متولد شده، امیدوارتر به خود و ناامیدتر از دیگری.
یه چیزی درست نیست
یه جای کار میلنگه
همه چیز زیادی خوب به نظر میاد.
روزهایی که فرصت دارم بعد از اینکه این بچه رو فرستادم مدرسه برم توی تختش یه چرتی بزنم، روزهای قشنگتری هستن.
برای بدبختی نسل ما همین بس که نه قبلا جلوی پدر و مادرهامون میتونستیم سیگار بکشیم، نه الان جلوی بچهمون.
سوگ سرکوبشده کاری با آدم میکنه که در مراسم عزای هفتپشت غریبه هم پا به پای صاحبعزا اشک میریزه.