Advertisement · 728 × 90

Posts by Houra.Tehrani

بعضی‌ها با بودن‌شون خیر و برکت میارن، بعضی‌ها با نبودن‌شون.

3 months ago 9 0 1 1

‏تعریف این کافه رو خیلی شنیده بودم‌ و رفتم.
‏ورودی چشم‌نواز، راهرو محشر، چند تا اتاق دیدنی
‏اما سالن اصلی کافه شترگاوپلنگ، پرسنل گیج، نیم ساعت انتظار برای دو تا قهوه…
‏دیگه نمی‌رم.
‏تجربه‌ی روابط با بعضی آدم‌ها هم دقیقاً همینه.

4 months ago 1 0 0 0

زندگی هنوز زنده‌ست
هر چند نیمه‌جون
اما از بین رنج‌ها و ترک‌ها هم نفس می‌کشه.

4 months ago 7 0 0 1

برنامه‌ی تاب‌آوری گاهی روز به روز میشه
ساعت به ساعت
دقیقه به دقیقه
گاهی مجبوری زندگی رو کندتر حمل کنیم.

4 months ago 4 0 0 0

گفت:
یعنی هر دوتون خانواده‌ی من‌اید ولی خودتون خانواده‌ی هم نیستید؟

4 months ago 5 0 0 0

امان از روزی که آدم مهم زندگی‌مون خطای بزرگی بکنه…

5 months ago 1 0 0 0

یه نقطه‌ای هست که آدم تصمیم می‌گیره همه چیز رو رها و کنه بره.
بره که فقط نباشه.
همون نقطه…

5 months ago 6 0 2 0

فسقلی باهوش!😄😍

6 months ago 1 0 0 0

جابجایی حیرت‌انگیز مرزهای وقاحت و سمی بودن…

6 months ago 7 0 0 0
Advertisement

دروغ نگفت
خود دروغی بزرگ بود
تصویری جلعی از امنیت و صداقت
که فرو ریخت.

6 months ago 9 1 1 0

🫂

6 months ago 1 0 1 0

به کسایی که از ما انتظار احمق بودن و نفهمیدن دارن، معذرت‌خواهی بدهکار نیستیم
هر چند اونها توقع عذرخواهی دارن.

6 months ago 8 0 0 0

تنها چیزی که حریف رخوت و بی‌حالی شد، نزدیک شدن ددلاین تحویل کارهام و تنفرم از بهونه آوردن و نرسوندن کاره.

6 months ago 6 0 0 0

باید به بچه‌‌هامون دل‌کندن و رها کردن رو یاد بدیم.

6 months ago 7 0 0 0

آدم گاهی نیاز داره یکی بیاد نصیحت‌هایی که خودش به دیگران می‌کرده رو بهش بگه.

6 months ago 9 0 1 0

در بدترین شرایط هم فقط کارکردن و رفیق خوب داشتن نجات‌بخشه.

6 months ago 7 0 0 0
Advertisement

خستگی/ فروپاشی بعد از بحران…

7 months ago 4 0 0 0

خیلی دردناکه غصه‌ی کسی رو بخوری که عمیق‌ترین زخم‌ها رو بهت زده.

7 months ago 4 0 1 0

لحظه‌ی عجیب ایگنور شدن لکچرهای ناخودآگاه پدرانه/مادرانه… :))

7 months ago 1 0 1 0

تا حس نکنن دارن از دستت میدن باورشون نمیشه بودنت همیشگی و بی‌قید و شرط نیست.

7 months ago 9 0 1 0

این گور، مرده توش نیست
بی‌خودی دارم گریه می‌کنم.

7 months ago 4 0 0 0

ما از عصبانیت و عذاب از هست و بود و نمود می‌گیم
او از اولویت‌ها…

10 months ago 5 0 0 0

من از غم، رقصیدن رو می‌فهمم.
فقط پنج ساله بودم وقتی خبر فوت بابا رو بهم دادند
بچه‌های فامیل رو توی اتاق جمع کردم و شروع کردم به خوندن و رقصیدن.

11 months ago 6 0 1 0
Advertisement

طرف کلی از قهوه‌ش تعریف کرد
پول خون پدرش رو هم گرفت
ولی…
قهوه نگو، بگو شیرابه‌ی زباله!

الحق که برای این هفته، «مردمان نمک‌نشناس و قهوه‌های مزخرف» اسم مناسبیه.

11 months ago 5 0 0 0

ذکر روز:
خدا خر را شناخت بهش شاخ نداد.

1 year ago 3 0 0 0

آدمیزاد از هر بحرانی که زنده بیرون میاد، انگار از نو متولد شده، امیدوارتر به خود و ناامیدتر از دیگری.

1 year ago 7 0 0 0

یه چیزی درست نیست
یه جای کار می‌لنگه
همه چیز زیادی خوب به نظر میاد.

1 year ago 6 0 0 0

روزهایی که فرصت دارم بعد از اینکه این بچه رو فرستادم مدرسه برم توی تختش یه چرتی بزنم، روزهای قشنگ‌تری هستن.

1 year ago 3 0 0 0

برای بدبختی نسل ما همین بس که نه قبلا جلوی پدر و مادرهامون می‌تونستیم سیگار بکشیم، نه الان جلوی بچه‌مون.

1 year ago 3 0 1 0

سوگ سرکوب‌شده کاری با آدم می‌کنه که در مراسم عزای هفت‌پشت غریبه هم پا به پای صاحب‌عزا اشک می‌ریزه.

1 year ago 3 0 0 0